تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم

و این جاست که عشق با شعر معنی می شود

اگه یه روز دلت گرفت احساس کردی که بیکسی

                                                     مغلوب دلتنگی شدی دل دادی به دلواپسی

اگه توی شب های تو کسی نبود قصه بگه

                                                      یا دوست نداشتی که کسی واسه تو از غصه بگه

دلتنگی هاتو با خودت بیار و تو دلم بریز

                                                      دلت رو به غصه نده سنگ صبورتم عزیز

زخم های کهنه ات رو بیار رو بیکسی من بذار

                                                       دلت رو به دلم بده تو لحظه های من ببار

اگه تو وقت پرسه هات هیچکسی پابه پات نبود

                                                        یا بدجوری دلت گرفت از آدمک های حسود

اگه برای گریه هات هیچکسی دلسوزی نکرد

                                                         پر شدی از گلایه ها از دل های سنگی و سرد

غم هاتو بردار و بیار رو بی کسی من بذار

                                                         دلت رو به دلم بده تو لحظه های من ببار

بیا که شونه های من تشنه اشک ناب توست

                                                       کاشکی میشد اشکهای تو غمهای من رو هم می شست

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط |


رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو، لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران ، وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران ، تا به کران
می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آیینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
...شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نو سفران

بود  صبور دل اندر فراق تو حاشاک

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط |


در دلم ترديد دارم عشق را فهميده ام

يا فقط نوری ز عشق، من ديده ام

گر که اين نور است پس عشق چيست

يا که معشوق چنين اعجاز کيست

تا کجا بايد برفت و در کجا بايد نشست

تا به کی اين شيشه ی دل دم به دم بايد شکست

در شکستن رازها پنهان و اسراری نهان

بی شکستن در وجودش نيست اين درّ گران

اين چه اعجازی است دل را مي برد

صاحب اعجاز از بهر وصال جان می خرد

چون که جان دادی دگر دلداده ای

عاشقی را می خری و ساکن ميخانه ای

من که مخمور می و ساقی شدم ديوانه ام

تا ابد هم ديوانه ی ساکن ميخانه ام

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط |


اگه یه روز رفتی و دیگه بر نگشتی

بهت قول نمی دم که

منتظرت بمونم !

اما از تو می خوام

وقتی اومدی

یه شاخه گل روی قبرم بذاری...!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط |


پر پروازم ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها.

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب پارو می کشند،

خوشا رها کردن و رفتن !

خوابی دیگر به مردابی دیگر!

... خوشا پر کشیدن ، خوشا رهائی

خوشا اگر نه رها زیستن ،

مردن به رهائی...!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط |


عاشق که گدایی نمی کنه ...


عاشق که قهرمان حادثه نیست...


عاشق که محدود نمی کنه...


عاشق که دلتنگ نمی شه...


عاشق که نمی ناله...


پس چیست راز این همه نیاز؟


پس چیست حقیقت وجود اشک در پس چشمان عاشق؟


عشق که فراموش نمی شه،عشق زمان را فراموش نمی کنه.


عشق که در دو کلمه شکل نمی گیره.


عشق زاده ی دلتنگی فاصله هاست...


و لعنت به این فاصله ها اگر معنایشان جدایی هاست.............................................

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط |


نزار باور کنم تنهای تنهام

نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظش یک سال

برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه

می شه با تو همه دنیارو حس کرد

همه دنیا بیانو تو نباشی

دلم دق می کنه با اینهمه درد

تمومه زندگیمو زیر و رو کن

که بی تو تموم دلخوشی هامم گناهه

خودت باشو منو دیوانگی کن

فقط با تو دل من رو به راهه

بزار باور کنم اینو که با عشق

حقیقت میشه تو افسانه ها شه

می شه افسانه هارو زندگی کرد

اگه حق با من دیوانه باشه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط |


 

 قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم

اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم

شوق وصال حس غريبي است که برايت ترسيم ميکنم

حس خوشبختي را  تا  بداني خوشبخت  ترينم

موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم

تا بداني که من ساده ترينم

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط |


بال و پرم بودی خبر نداشتی

تاج سرم بودی خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم

همسفرم بودی خبر نداشتی

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم

گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم

کوه غم و رو شونم دیدی و بر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط |


هیچ کس منو باور نکرد............


مردم.



حرفام تموم شدن...... یا شایدم حرفی نداشتم و ندارم ....نمیدونم.....شایدم خودم تموم شدم و دارم

میندازم تقصیر حرفام...اما باور کن ...من هر کاری کردم...که بتونم پاشم...

 ......خودم باشم...گم نشم...فرار نکنم...!اما نشد...وقتی هیچ

 کس نباشه که باورت کنه نمیشه!

 ببین؟من هرکاری تونستم کردم...اما باور کن که دیگه نمیتونم...من

دیگه واقعا بریدم...!نپرس از چی...من از خیلی چیزاس که بریدم!آره...من خیلی حرفا دارم واسه گفتن یا

نگفتن...اما من بازم حالم خرابه!هیس!من فعلا حوصله ی زندگی کردنو ندارم...!


من هرکاری تونستم کردم...من خیلی عوض شدم!اما بازم نشد!من بازم دارم عوض[ی] میشم!
هِ!
اما من فعلا بیشتر حرف دارم واسه نگفتن!


این روزا از اون روزاس که من دلم میخواد نباشم!


همین.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط |


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقتي است که تنها به تو مي انديشم

به تو آري به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرايي تو

به صبوري به خموشي به شکيبايي تو

شبهي چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم  عاشق ديدار من است

يک نفر ساده  چنان ساده که از سادگيش

مي توان يک شبه پي برد به دلدادگيش

آي بي رنگ تر از آينه  يک لحظه بايست

راستي  اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست

حتم دارم که تويي آن شبهه آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست  به انکار مکوش

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط |


یادته زیر بارون!

من می خواستم خیس شم

ولی تو.....

من می خواستم دوستت داشته باشم

ولی تو.....

من می خواستم کنارت باشم

ولی تو.....

من می خواستم دنیاتو بشناسم

ولی تو.....

من فرصت خواستم

ولی تو.....

بازم نخواستی

امشب مهتاب می درخشه

ولی......... جای تو خالیه

 

 

(برای کسی که ناخواسته ناراحتش کردم)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط |


یه نفر هست که هنوز منتظرته

منتظر قدمات

منتظر گرمای نفسات

منتظر شیرینی بوسه هات

منتظر جذابیت نگات

منتظر.........

منتظر تو.........

تو که حالا کنارم نیستی

ولی جای پات تا ابد رو قلبم می مونه.

 

(برای تو...... تویی که اگر عاشقت بودم ازت نمی گذشتم. با خبر باش که دنیای منی)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط |


مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من، ولی آخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی؟

                                             

                                              از: فریدون مشیری

 (برای تو.....تویی که جای پات تا ابد روی قلبم می مونه)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط |


TinyPic image

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط |


رفتـــــی و من تنها شدم میون باغ خاطــــره

                          نیستی دیگه نگام کنی امـــــــان از درد فاصله

           تو با نگات چی گفتی که حالا شدم من اواره

                          بیا تا باز نگات کنم دوستــــــت دارم یه عالمه

           تو غربت و تنهایی هام فکر تو میاد به سرم

                         که اومدی با روی خوش بسوی من چشم عسلم

          بیــــا تا باز نگم که من شکستم از درد عشق

                        بیـــــــا تا باز داد بزنم بگم که زنده ام  زعشـق

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط |


 دوست دارم فضای بودن تو را TinyPic image

              در قاب کوچکم قاب کنم TinyPic image

    و بر روی تاقچه ی روزهایم بگذارم TinyPic image

          تا صبح را

در اطمینان حضور تو اغاز کنم  TinyPic image

 دوست دارم زندگی را در سادگی لبخند تو تجربه کنم TinyPic image

   و محبت را 

            از باغ مهربان تو بچینم TinyPic image

   و دروغ را

            در صداقت دستان تو از یاد ببرم TinyPic image

     اما می دانم ......

     قاب کوچک دنیایم همیشه تهی ست .....TinyPic image

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط |


 اگه خدای منم هستی سلام

  دیگه بریدم . خسته شدم

   می فهمی که دیگه تحمل این دنیای لعنتیتو ندارم ؟

    می فهمی که دیگه نمیخوام زنده باشم ؟

 مگه نمیگن تو خدایی ؟

   اگه خدایی پس چرا واسه من خدایی نمیکنی ؟

اگه کسی دیگه منو به این جهنم فرستاده بگو برم از اون بخوام

              بگو برم یقه ی اونو بچسبم

 چرا کاری می کنی که اتیش جهنمتو واسه خودم بخرم ؟

 همین جهنم که الان دارم توش می سوزم برام کافی نیست ؟

    چرا گوشاتو گرفتی که صدامو نشنوی ؟

               چرا چشماتو بستی که دست نیازمو نبینی ؟

   به کی بگم این دنیای خاکیتو نمیخوام ؟

    به کی بگم دیگه نمی خوام نفست تو کالبدهای خاکیم باشه ؟

   خسته شدم ای خدا

           پس اون اغوش بازت کو که همه ازش دم میزنن ؟

پس اون عشقت کو که به بنده هات داری؟

    البته میدونم که منو دیگه بنده ی خودت نمی بینی

  به همه ی مقدسات عالم که من دوستت دارم پس چرا جوابمو نمیدی ؟

         اخه مگه من ازت چی میخوام که اینقدر برات سخته ؟

 خدا جون حالا که خودت نمیخوای بیام

                                            خودم میام پیشت

            اتیش جهنمتم به جون می خرم اما دیگه اینجا نمی مونم

                                             پس

          خدا نگهدار دنیای بی مروت

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط |


 

سرم روی شانه ی ستبر تو، خودم محو تماشا...

تماشای نقطه ای دور و نا معلوم در آینده ای نزدیک و شاید دور...

کدامین الهه، بذر این عشق را در وجودم نهاده است؟

کدامین فرشته، فرمان مغلوب شدن به دست عشق را برایم به ارمغان

 آورده است؟!...

من، تو، ما... واژه ها در ذهنم جاری می شوند و قدرت مقابله ندارم...

من انتخابم را کرده ام......

دوباره به دوردستها خیره می شوم...

خودم را می بینم؛ و تورا...

که در اوج قله ی خوشبختی به یکدیگر تکیه داده ایم...

این لبخندمان را دوست دارم....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط |


بعد از تو ...

بعد از تو دیگر نخواهم اندیشید

حتی به رویش گل های پژمرده ی باغچه مان

بعد از تو دیگر نگاهم به سویی نمی رود

حتی به سوی آسمانی که تمامی نگاهت درون اوست

بعد از تو دیگر لب به سخن نخواهم گشود

حتی اگر مرا وادار کنند به گفتن از تو

بعد از تو دیگر زندگی نخواهم کرد

حتی اگر عمری باقی مانده باشد !

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط |


ای سر چشمه ی محبت

ای عشق واقعی

 چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است.

 چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود.

 بگزار نامت را تکرار کنم، نامت زیباست ،دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای

من اینگونه نبودم

تو  من را با عشق  آشنا کردی       

تو هوای دلم را با طراوت کردی

 زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم

 پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط |


از غم عشق چه می باید کرد؟!


به دمی دیداری می توان راضی شد


به تمنای نگاهی می توان تشنه ی جانبازی شد


می توان دل خوش کرد به کلامی که شنید


از دو خط نامه ی سرد می توان داغ شد  و شعله کشید


از جهنم گذری کرد و گذشت به گذرگاه رسید


به گذرگاه تباهی
به جنون


وز عطش فریاد زد


                     فریاد زد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط |


ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی
با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز!
گر بهانه این باشد
من بهانه می گیرم عاشقانه می میرم...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط |


همه می گفتن این یار واسه من که یار نمی شه

من می گفتم این حسودیا از عاشقی شه

اما تو منو مزحکه آدما کردی

این بار با تو قهرم واسه همیشه

چقدر به پات نشستم غرورمو شکستم

تو حق یه عمر عاشقی رو خوب دادی دستم

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط |


کجائی؟ با که هستی؟ دلت در آرزوی دیدن کیست؟

به هوشی یا که مستی؟چرا از یار دیرینت خبر نیست؟

بگو آیا دلت کرده هوای عشق تازه که در ویرونه ی قلبت ز یاد من اثر نیست؟!

مرا دیگر نمی خواهی، خودم این قصه میدانم!

مرا دیگر نمیخواهی...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط |


من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

گرچه این دل عاشق و دیوانه است

می روم ، از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش!

گرچه تو تنهاتر از من میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی!

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط |


دل که می شکنه به این راحتی درمون نمی شه

واسه تشنه آخه دلداری که بارون نمی شه

آخدا این روزا دل با گریه هم وا نمی شه

آدم ساده به این سادگی پیدا نمیشه

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط |


یکی از ما داره باز به اون یکی دروغ می گه

یکی از ما رفته باز سراغ یک یاره دیگه

یکی از ما داره باز تو عشق خیانت می کنه

داره دستاش به یه دست دیگه عادت می کنه

اون تویی که دستتو تو دست دیگرون دیدن

اون تویی که آدما با دست به هم نشون می دن

اونی که سادگی رفته از تو نگاش تویی

اونیکه عشقو گذاشته زیر پاش فقط تویی

برو از تو قلب من که قلب من جای تو نیست

دیگه دل عاشقه اون چشمای زیبای تو نیست

واسه برگشتن و موندن دیگه خیلی دیر شده

آخه این دل دیگه یک جای دیگه اسیر شده

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط |


خیال نکن نباشی                                     بدون تو می میرم

خیال نکن نمونی                                      کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه اس                                جنون دیگه کدومه

کی گفته تو نباشی                                   ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن                                         که عاشقی دروغه

تو برده ای می خواستی                             که حرفتو بخونه

عروسکی می خواستی                             رو تاقچتون بکاریش

وقتی بازیت تموم شد                                 کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن                                        اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین                                         که عاشقی دروغه

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط |


خیال نکن نباشی                                     بدون تو می میرم

خیال نکن نمونی                                      کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه اس                                جنون دیگه کدومه

کی گفته تو نباشی                                   ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن                                         که عاشقی دروغه

تو برده ای می خواستی                             که حرفتو بخونه

عروسکی می خواستی                             رو تاقچتون بکاریش

وقتی بازیت تموم شد                                 کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن                                        اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین                                         که عاشقی دروغه

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط |