تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم

و این جاست که عشق با شعر معنی می شود

صدایت راکه شنیدم انگار روح تازه ای به کالبدم دمیده شد

ویادم امد

هنگامیکه که برای اولین بارصدایت راشنیدم

 بی اختیاررنگ ازرخسارم پرید

وبی اختیاردیده برزمین افکندم

آن هنگام بودکه دلهای مابانگاهی خاموش

ازهمدیگرسلام عشق ومحبت راربودند

ومن نام تورادرنگاه توخواندم

که تو یک فرشته ای

بی انکه ازخودم چیزی پرسیده باشم

پاسخ گفتم :

آری اوست تندیس امید رویای من !

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مژده |


تا چند مي شود         

           از آسمان بريد افق را 

                             از ساقه برگ را           

                                             از قلب عشق را


                                                       از من تو را از تو مرا ؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط مژده |


در سردی یک غروب دل تنها شد
بعد از تو تمام شهر بی فردا شد
من بیشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکی اش رسوا شد
وقتی همه ی بال و پر عاطفه سوخت
پرواز به شکل تازه ای معنا شد
در آتش عشق تو ببین سهم مرا
تو رفتی و دود از دل من بر پاشد
این درد، عجیب لحن تندی دارد
چون مشت تو بد جور برایم واشد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط مژده |


حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را
 
 حس می کند.

حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی
 
 ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از
 
 کنارش او را هيجان زده می کند و

بی تاب و چرخان.

و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.

و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
 

و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.

و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.

و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .

و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت،
 
به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط مژده |


story.vert.kiss.afp.jpg 


Wedding dance - Derek Pearson

Wedding kiss - Positive Light Photography

Bride and groom on bridge

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط مژده |


اگه تورو داشتم چشام از لذت دیدن هر چیزی بی نیاز میشد.

اگه تورو داشتم دلم برای خوشبخت کردنت از هیچ خطری دریغ نمیکرد.

اگه تورو داشتم اسمون با همه ستاره هاش فدای یه لحظه نگاه معصومت میکردم.

اگه تورو داشتم انگار دنیا با تموم ارزوهاش تو دستام بود.

اگه تورو داشتم دیگه حسرت اونی که از من گذشت و من براش پیر شدم و نمیخوردم.

اگه تورو داشتم به قدر نداشته ها به قدر ای کاش ها برای داشتنت نماز شکر میخوندم.

                       اونوقت تو برای نداشتن کس دیگه ارزوی مرگ میکردی یادته.

ولی حالا با نبودنت چشام در ارزوی دیدنت دارن کور میشن.

ولی حالا با نبودنت دلم برای خودم میسوزه.

ولی حالا با نبودنت اسمون حتی یه ستاره هم بهم نشون نمیده.

ولی حالا با نبودنت انگار دنیام از من رو بر میگردونه.

ولی حالا با نبودنت حسرت جوونیم از تو به دلم مونده.

ولی حالا با نبودنت برای داشتنت به قدر نداشته ها از خدا داشتنت طلب میکنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط مژده |


 خود را باور بدار تا دیگران هم تو را باور بدارند

تجربه کلمه ای است که انسانها بر خطاهای خویش مینهند

عظمت تو در باورهای توست و نهفته در وجودت

ای کاش اهمیت تو نگاه تو باشه نه چیزی که بر آن مینگری

کلمه ها همیشه از تجربیات واقعی چند گام عقبترند

 

 

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی

چون هرکس امکان دارد

عاشق لبخند تو شود…….

آن کس که از چشم تو انداخت مرا بی تقصییر

چشم دارم به همین درد گرفتار شود............

آسمان را ستاره زیبا میکند

باغچه را گل

چشم را اشک

و تو همه چیز را

من بودم دوش آن تب بنده نواز

ازمن همه لابه بود و از او همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه قصه ما بود دراز

مجنون تو کوه را از صحرا نشناخت
دیوانه ی عشق تو سر از پانشناخت
هرکس به تو ره یافت ز خود گم گردید
آنکس که تو را شناخت خود را نشناخت

انتظار........

این نخستین درسی بود که درباره ی عشق آموختم

روز کش می آید آدم هزاران نقشه می کشد

و هر سخنی که امکان دارد رد و بدل شود به ذهن می آورد

عهد میکند که رفتارش را در مواردی تغییر دهد

و لحظه به لحظه اضطرابش بیشتر میشود

تا اینکه محبوبش از راه میرسد اما آدم در آن لحظه دیگر نمیداند چه بگوید

ساعات انتظار به تنش تبدیل شده تنش به ترس و ترس باعث می شود که خجالت بکشد مهر و محبتش را نشان دهد
یه چشم همیشه باید توش اشک باشه

و گرنه میسوزه

یه دل همیشه باید توش غم باشه

و گرنه میشکنه

یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه

و گرنه اسیر میشه

یه قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه

و گرنه ساکت میشه

یه لب همیشه باید توش خنده باشه

و گرنه زود پیر

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط مژده |


دل من یک روز به دریا زد ورفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودش و تو مرده ها جا زد ورفت

هوای تازه دلش میخواست ولی

آخرش تو غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی میگشت

خودشم قفلی تو قفلا زد و رفت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مژده |


 

وقتی که نگات با یه نگاه آشنا میشه

دیدن و تماشا کردن و بهترین لذت دنیا میدونی

وقتی که دستات تو دست گرم یه دوست

حلاوت و شیرینی با هم بودن رو تجربه میکنه

دیگه واست تنهایی بدترین رنجه

وقتی که تنها معتمد واسه دلت مهربونی یک آشناست

احساساتت رو بهترین مشاور دنیا میدونی

وقتی که قراره راز دوست داشتن رو بنویسی

بهترین کلمات دنیا رو کمترین معنا میبینی

واسه توصیف محبت و دوست داشتن...................

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مژده |


اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج می برد؟

اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

از پشت پنجره چشمان من را که می جست؟

اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دار که می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که میکرد؟

سفر به یاد که آغاز میشد؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام شرم نجیبانه آتشم میزد؟

کدام بغض غریبانه گریه سرمیداد؟

اگر تو نبودی به شوق که آغاز میتوانستم؟

به کوی که پرواز میتوانستم ؟

تو را به جان سپیده تورا به سوسن و شبنم

تو را به بارش باران تورا به آبی دریا

تو را به جان شقایق تو را به لاله ی تب دار

تورا به لحظه ی دیدار تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند

بمان ........

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن .....بمان دلیل سرودن......بمان امید شکفتن

که گر تو بمانی دوباره خواهم ماند

دوباره خواهم خواند

برای باور فردا شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم کرد.....

بمان که گر تو بمانی امید خواهد ماند...........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط مژده |


بر سر سنگ مزارم بنویسید


گر آشفته ولی خفته در این


خلوت خاموش!


او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشت فراموش!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط مژده |


چگونه باور کنم نسیم محبتت بر من نخواهد وزید؟


چگونه باور کنم از کنارم میروی و در حسرت نگاه آسمانیت خواهم ماند؟


چگونه باور کنم که میروی و مرا در برهوت بیکسی خموش و مبهوت بر جای میگذاری؟


من از پس کوچه های انتظار سرشار از عطش نیاز برماندنت را فریاد میزنم


نازنین!


در کنارم بمان و پر فروغ تر از همیشه بدرخش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط مژده |


و آنگاه.........

آنگاه که عاشقت شدم

آنگاه که از ترس تو

به کنجی برای تو میمردم

آنگاه که از شرم چشمانم را

به نگاهت میبستم

آنگاه که دلتنگ تو میشدم

به رویای تو پا میگذاشتم

طبیعتم بود

زاده ی تنهایی

و ساکن شهر رویا........

بی حضور تو دلتنگ ترین بودم

و با حضور تو یک سنگ

در حضورت فراموش شده ی شهر عشق بودم

وجودم از عشق

اما بیگانه

شرمم باد

که شرمم تو را از من گرفت...............

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط مژده |


بزرگترین درد من جسمانی نیست .....حس غریبی در من نهفته است و نمیتوانم آنرا خارج سازم .آن وجود ساکت درونی من است که گوشه ای نشسته و دست و پا زدن های وجود کوچک مرا میبیند .

هرچه انجام میدهم به نظر نادرست می آید. اعمال و تفکرات من با یکدیگر مطابقت ندارند من همیشه از تمایل روح درونی ام نسبت به متولد شدن آگاهم درست مانند کودکی که سالها به انتظار نشسته است اما امکان تولد او فراهم نیست . همیشه در انتظار نشسته ای ای روح بزرگ اما تولدی در انتظار تو نیست .................

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط مژده |


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط مژده |


میگن آدم برای رسیدن به عشقش باید قید دنیارو بزنه ؟

ولی تو که تمام دنیای منی

چطور ازت بگذرم ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط مژده |


پرنده

   درخت

         رود

بی تو اما ....

چه سود .........

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط مژده |


هيچکس جز تو نخواهد آمد
هيچکس بر در اين خانه نخواهد کوبيد
شعلهي روشن اين خانه تو بايد باشي
هيچکس چون تو نخواهد تابيد
سرو آزادهي اين باغ تو بايد باشي
هيچکس چون تو نخواهد روييد
چشمهي جاري اين دشت تو بايد باشي
هيچکس چون تو نخواهد جوشيد
باز کن پنجره صبح آمده است
در اين خانهي رخوت بگشاي
باز هم منتظري؟
هيچکس بر دَرِ اين خانه نخواهد کوبيد
و نميگويد برخيز که
صبح است
بهار آمده است
خانه خلوت تر از آن است
خانه خلوتتر از آن است که ميپنداري
سايه سنگينتر از آن است که ميپنداري
داغ، ديرينتر از آن است که ميپنداري
باغ، غمگينتر از آن است که ميپنداري
ريشهها ميگويند
ما تواناتر از آنيم که ميپنداري

هيچکس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذري بي تو
روي اين خاک نخواهد پاشيد
خرمني کوت نخواهد گرديد
هر کجا چرخي به چرخش تو
هر کجا چرخي بي چرخش تو
بي خواهش تو
بيتوانايي انديشه و عزم تو
نخواهد چرخيد
اسب انديشهي خود را زين کن
تک سوارِ سَحرِ جاده تو بايد باشي
و خدا ميداند
که خدا ميخواهد
تو «خودآ»يي باشي
بر پهنهي خاک
نازنين
داس بي دستهي ما
سالها خوشهي نارستهي بذري را بر ميچيند
که به دست پدران ما بر خاک نريخت
کودکان فردا
خرمن کشتهي امروز تو را ميجويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ
در نگاه فردا
هيچکس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچکس بر در اين خانه نخواهد کوبيد
و نميگويد برخيز
که صبح است بهار آمده است
تو بهاري
آري
خويش را باور کن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط مژده |


 

زندگي اجبار است

مرگ انتظار است

عشق يك بار است

 فكر تو تكرار است

جدائي دشواراست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط مژده |


زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه ي آرزوهاش پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاهشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرف هاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها سوار ابر ها بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونه اش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک او رو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنها يي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميان قفس وزيد
آسمون سرخ آبي شد سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط مژده |


وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

دل اگه میگه صبورم خود فریبی میکنه

صدای قناری محزون و تب آلود میشه

واسه من هر چی که هست ونیست نابود میشه

وقتی نیستی گل هستیم خشک و بی برگ میشه

نمی دونی چه قدر دلم برات تنگ میشه

وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم میکنن

با زبون بسته محکوم به گناهم میکنن

گلا میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره

وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن

با سکوتت تو خونه قناری ها خسته میشن

روز برام هفته میشه هفته برام ماه میشه

نفسم به یاد تو یکی یکی آه میشه

 

 دوستت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط مژده |


ترا ميخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين کج قفس مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فکرم که دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت

در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
ين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندان بان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم

در اين فکرم و ميدانم که هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه کودکي خندد به رويم
چو من سر ميکنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد به سويم

اگر اي آسمان خواهم که يک روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم کودک گريان چه گويم؟
ز من بگذر که من مرغي اسيرم

من آن شمعم که با سوز دل خويش
فروزان ميکنم ويرانه اي را
اگر خواهم که خواموشي گزينم
پريشان ميکنم کاشانه اي را

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط مژده |


من اینجا بس دلم تنگ است

                                    و هر سازی که می بینم به آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

                     قدم در راه بی برگشت بگذاریم

                                     ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط |


چه تنها گریستم........

                                تمام تنهایی خود را چه تنها گریستم 

تمام تردید هارا

فاصله بین انصاف و ترحم را

                                  ما چه ناتوان

با نفرت و تقلا پیمودیم

     

               کسی دست ما را گرفته بود؟

مرا شکستند

مرا بی رحمانه به جرم سادگی

                                 با نگاه به خاک مالیدند

روح من زخمی خاطرات است

و من چه تنها.....

کسی دست مرا خواهد گرفت؟

                    

                            من که تمام تنهایی خود را گریستم....

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مژده |


صدا می کنم تو را

                        وقتی نگاهم در نگاهت مات می ماند

 

وقتی سکوتم عاشقانه ترین هارا

                         در حصار بی صدایش برای تو می خواند

 

صدا می کنم تو را

وقتی صدایم از ارتعاش می لرزد

 

و جنون شقایق وحشی

مرا به سوی تو

آرام آرام

 

                  اینگونه عاشقانه می کشاند

بشنو صدایم را......

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط مژده |


چشم من به آسمون بود

که تورو رو ابرا دیدم

حلقه زد غم توی چشمام

من دوباره دیر رسیدم

روی ابرا خونه ساختی

از من و زمین بریدی

از من و این دل خسته

نمی دونم تو چی دیدی

رفتی وقتی که می موندم

بعد اون همه جدایی

اون همه حسرت دیدار

تو شبای "تو کجایی؟"

تو کجایی پشت ابرا؟

خیلی نزدیکی و دوری

خیلی نزدیک ولی مثل

قله های بی عبوری

خیلی دوری اما چشمات

خونه کرده تو وجودم

تو برام شعر و گل و نور

من واسه تو غصه بودم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط مژده |


وصيت كرده ام

مرا در برزخ چشمانت

چال كنند

تا تو هستي

من از بهشت بيزارم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط مژده |


و ناگهان آينه افتاد و شکست

عکس من در آن بود

عکس من هم بشکست

عکس تو تنها ماند

نه در آيينه ،

نه در آب ،

که در عمق دلم؛

در کف رود پر از سنگ و کمي آب دلم

 

دل من ديگر نيست

جاري و ساري و دريايي نيست

دل من تنها يک اقاقي پس ديواري است

که به تنهايي خود مي گريد

بوي خوش دارد و ليکن بي بر

بي ثمر

بي حاصل

بي خود و بي خودي از خود....

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط مژده |


                                         رفیق من سنگ صبور غم ها

                                         به دیدنم بیا که خیلی تنهام

                                        هیشکی نمی دونه چه حالی دارم

                                       چه دنیای رو به زوالی دارم

                                       مجنونم و دلزده از لیلی ها

                                       خیلی دلم گرفته از خیلی ها

                                      نمونده از جوونی هام نشونی

                                     پیر شدم پیر تو این جوونی

                                    تنهای بی سنگ صبور

                                   خونه سرد و سوت و کور

                                    توی شبات ستاره نیست

                                   موندی و راه چاره نیست

                                   اگر که هیچ کس نیومد

                                   سری به تنهاییت نزد

                                    اما تو کوه درد باش

                                    طاقت بیار و مرد باش

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مژده |


کاش می شد تا افق پرواز کرد

حل مشکل را به عشق اغاز کرد

کاش می شد مثل گل در باغ بود

دست پیر باغبان را ناز کرد

کاش می شد شعر ماندن را سرود

با ظهور یک غزل اعجاز کرد

کاش می شد لحظه های عشق را

بی ریا و با نگاه ابراز کرد

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط مژده |


رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم             قصد این قوم فریب است بیا برگردیم

عشق بازیچه شهر است ولــی در ده ما             دختر عــشق نجیب است بیا برگردیم

کرمها در دل هر کوچه قامــــــــت دارند              روستا مامن سیب است بیا برگردیـم

چه حسابیست دراین شهرکه درمبحث جبر           جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیـم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط مژده |


به ناگزیر برایت سوغاتی
از واژه های ساکت و بیمار فرستاده ام
تا بدانی در نبود تو
چقدر تنهایی من بزرگ شده است.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط |


 

دلم براي دوست داشتنت تنگ خواهد شد

دلم براي

آرامش

آغوشت تنگ خواهد شد.

دلم براي تنهايي

و

منتظر زنگ تلفن تو ماندن

تنگ خواهد شد

دلم براي

شادي آمدنت

ودرد رفتنت تنگ خواهد شد

و

پس از مدتي

دلم براي دلتنگي

براي دوست داشتن تو

تنگ خواهد شد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط مژده |


آرزو دارم شبی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که شبها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از برکنی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط مژده |


 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط مژده |


بعد از آنكه شب آمد و شب رفت
ستاره اي در دستهايت گذاشتم و گفتم :


" يادم تو را براي هميشه فراموش ! "


به خود كه آمدم ديدم هم تو رفته اي و
هم آن ستاره را از دست داده ام !؟
حالا هر چه بيشتر به دنبال آن ستاره بي آسمان مي روم
كمتر به دستهاي تو مي رسم .
اما همين امروز به خانه كه مي رفتم
پشت شيشه مغازه اي
در دو نبش بعد از ظهر و غروب
تك كاغذي چسبيده بود :

" يك عدد ستاره پيدا شده !
صاحبش با دادن تنها يك نشاني
بيايد و آن را ببرد ."

ديگر چه فايده دارد ؟!
حالا كه دستهاي تو را از دست داده ام !
چه فرقي مي كند
كه يك آسمان هم بي ستاره ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط مژده |


...

 

روز هاست که می خوانم

 

هر روز می خوانم

 

تکرار می کنم ، مرور می کنم

 

و باز می خوانم

 

اما هنوز اول خطم

 

درست مثل کسی که تا به حال منطق نخوانده است

 

 

 

این چه سری است ؟

 

نمی دانم !

 

که چطور منطق ندانسته

 

فلسفه عمیق چشمان تو را

            

                                   از حفظم ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط مژده |


رفتنم  مرا  ببخش  و  مگو او  وفا نداشت

راهی  به   جز گریز  برایم    نماند   بود

این   عشق   آتشین   پر  درد  بی   امید

در  وادی  گناه  و  جنونم   کشانده   بود

 

رفتم که داغ بوسه ی  پر  حسرت  تو  را

با  اشک های  دیده  ز لب  شستشو  دهم

رفتم که   نا تمام  بمانم   در  این   سرود

رفتم که  با   نگفته  به  خود   آبرو  دهم

 

رفتم . مگو مگو که چرا رفت ؟ ننگ بود

عشق  من  و   نیاز  تو   سوز  و   ساز   ما

از پرده ی خموشی و ظلمت،چون نور صبح

بیرون    فتاده    بود  به  یکباره   راز   ما 

 

رفتم که گم شوم چون یکی قطره اشک گرم

در    لا  به  لای   دامن    شبرنگ    زندگی

رفتم که در سیاهی   یک  گور    بی   نشان

فارغ  شوم  ز  کشمکش  و   جنگ  زندگی

 

من از دو چشم روشن  و گریان  گریختم

از  خنده ها ی  وحشی   طوفان   گریختم

از   بستر  وصال  به  آغوش   سرد   هجر

آرزده   از   ملامت     وجدان    گریختم

 

ای سینه  در حرارت  سوزان خود  بسوز

دیگر  سراغ  شعله ی  آتش ز من نگیر