تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم

و این جاست که عشق با شعر معنی می شود

خوبی دیگه تموم شده منم مثل خودت بدم

منم میخوام دروغ بگم منم دورنگی بلدم

کاری به کارت ندارم قصه من گلایه نیست

طعنه به تو نمیزنم طعنه به ماجرا زدم

خوب میدونم که اینروزا یکی دیگه کنارته

مبارکه هم واسه تو هم واسه اونکه یارته

بیا و خا طرا تتو بردا رو از اینجا ببر

من یادگاری نمیخوام نگو که یادگارته

دستتو خوندم عزیزم بازی دیگه تموم شده

برو که بی تو پر زدن این روزا ارزوم شده

میخوام مثل گذشته ها مهرمو پنهون بکنم

حس میکنم که عاطفم به پای تو حروم شده

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مژده |


با تو قدم زدن را آن قدر دوست دارم

 

 كه جای خانه برای عشقمان

 

جاده خواهم ساخت!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط مژده |


اگر دلم را به جرم اين كه عاشق است بر سخت ترين زنجير ها

 

ببندند؛ اگر دلم را به جرم اين كه تو را دوست دارد در دادگاه

 

زندگی با قضاوتی غلط، بی گناه به دار آويزند. اگر دل كوچكم را

 

فقط و فقط به جرم اين كه ديوانه است؛ ديوانه ی تو...در جهنمی

 

از ظلم و بيداد رها كنند و محكوم بر سخت ترين مجازات هايش

 

كنند؛ هرگز جز اين اعتراف نخواهد كرد كه:

 

 

 " هنوز عاشق است و تو را دوست دارد. "

 

 

 

 عاشقی جرم قشنگیست؛ به انکار مکوش...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط مژده |


عشق را...

 

عشق را می گويم

 

بايد اين حادثه را از نگه سبز تو آغاز نمود

 

عشق را  بايد از زمزمه بارش چشمان تو، با واژه ی احساس سرود

 

و در اين قدرت دريايی تو کشتی طوفان زده را در دل امواج سپرد؛

 

به تب حادثه غرق شدن،

 

مردن و آغاز شدن،

 

به هم آوايی قلب دو پرنده،

 

به سبک بالی اوج دل سپردن،

 

به شب هم نفسی راغب پرواز شدن...

 

آری عشق را بايد ابراز نمود

 

                          عشق را بايد گفت...

 

 

 

عشق را...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط مژده |


در خلوت تنهايی ام

 

حضور مبهمت و تصوير گنگ نگاهت

 

مرهمی است بر دردهای كهنه ی دل

 

بی تو شب هايم بدون شبگرد عشق

 

مرگ بارترين شب هاست

  

 

 

خلوت تنهایی عشق...          

 

 

 

صدای سازت می آيد؛ مبادا باز كسی عاشقت بشود...


 

ميان دست هايم كه جايی ندارم اما دلم را چراغانی كرده ام

 

تا بگذری؛ جايی ميان شعرهايم...

 

مثل يک رديف تكرار شو، نباشی وزن ندارد غزل های عاشقانه ام...

 

 

سكوت من علامت رضايت نيست اما شكايتی هم ندارم!

 

گفته بودم چشم هايم برای تو شايد عاشق رنگش بشوی؛ انگار آينه

 

 بود و خودت را در آن ديدی مغرور من!...

 

همه حق دارند عاشق شوند. همه حق دارند عاشق شوند به جز عاشق

 

ها...

 

تكرار موسيقی بودنت منم؛ مرا يک بار برای هميشه زمزمه كن...

 

 

نت های رنگارنگ نمی خواهد...

 

 

هم نوايی با شعرهايم، كنارم بنشين و نفس بكش...
 

 

کنارم باش

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط مژده |


چشمانم را می بندم

تا خواب چشمان زیبای تو را ببینم

 ای مرحم دل زخم خورده ام.

 

 

نشته ام به انتظار آمدنت ای یار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

هیچ فکر نمی کردم

به جرم عاشقی این طور من رو مجازات کنند

مجازاتی که بی حد است

مجازاتم در یک کلام مرگ تدریجی است

آخه همه من رو ترک کردنند

حالا می دونی چی داره می شه قلبم تند تند داره میزنه

شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام داره میزنه

ومن تنها خودم و در آغوش می گیرم

تنها بودم و تنها ترشدم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مژده |


انگار تا همیشه باید

در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوا کنم

و چه طولانی است

این شبهای بی ستاره ی جاده

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط مژده |


 

اين ديوانگيست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط مژده |


 

ای کاش می شد در کوچه پس کوچه های زندگی بدون واهمه نبودن عشق قدم زد

کاش می شد بدون گفتن دروغ وچشم در چشم حرف ها را زد

ای کاش همه قلب ها یک رنگ بود

کاش می شد رنگ خدا را ترسیم کرد

ای کاش می شد لذت صحیح زندگی را فهمید

کاش هیچ حرفی تکراری نبود

ای کاش می شد بدون پرده درد دل کرد وخالی شد

کاش می شد سراب را از واقعیت تشخیص داد

ای کاش آرزوها به حقیقت می پیوست

کاش می شد با فرشته ها هم بازی شد

ای کاش می شد ولی ؟؟

چند روز دیگر، تا روز دیداربا تو فاصله است

چند روز دیگر فاصله است، تا قشنگترین نگاه ها

پاکترین سکوت ها در هم بیامیزد

من هنوز...!

پشت این انتظارِ آبی رنگِ سرشار از سکوت،

به اُمیدِ دیدنت نشسته ام

تنها یک آرزو دارم....؟

تو هم منتظر دیدنم باشی

روزها را به خاطردیدارم، شمارش کنی

چه انتظار بیهوده ای.....!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط مژده |


تقصير دلم نيست     تصوير تو زيباست

 

تو را من چشم درراهم...

 

با آمدنش شوري در من به وجود آورد وصف نشدني

اما......

او مي رود رفتني كه پر از دلهره بازگشت است

او مي رود با يك خداحافظي كوتاه

دلم شور مي زند برايش نگران بود موقع رفتن

نمي داند نمي دانم كي باز مي گردد

چشم به راه او به جاده هستم

تا بازگردد بازگردد

 

او مي رود و مرا تنها رها مي كند

رفتني كه بازگشتش مبهم است

آخرين كلام تنها مواظب خودت باش بود

موقع رفتنش حسي داشتم

حسي غريب و هميشه آشناي انتظار

به يادش هستم و مي مانم تا بازگردد

او مي رود.......

 

كي باز مي گردد.... نه من مي دانم نه او

او رفت و مرا با كوله باري از غم وتنهايي و انتظار به جا گذاشت

اورفت چه كسي مي داند كه چه هنگام باز مي گردد.....؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط مژده |


ترسم از شب نیست ... ترسم از نبودن نیست ... ترسم از دلی است که پرده پوشی نمیداند ... و زمانی که بیهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسیر وسوسه اندیشه های خود به راه خود برویم ... راهی که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، می اندازد ...!

 

ترسم از تکرار است .. تکراری سخت سرد ، تکراری که بی تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان میکند ... ! که نکند برایت تکراری را تداعی کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوی ...! من از تکراری شدنم میترسم ...! من از رفتنت میترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتی که بیهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق میترسم ... من از بی تو بودن ... من از سکوت میترسم ... من از خسته شدنت ... من از بیهوده بودنم سخت میترسم ...!

 

یه نفس همنفسم باش، نذار از نفس بیافتم !!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مژده |


میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما.آنها با ما گرد یک میز می نشینند،چای می خورند،می گویند و می خندند."شما" را به "تو" و "تو" را به هیچ بدل می کنند.آنها می خواهند که تلقین کننده های صمیمیت باشند.

می نشینند تا بنای تو فرو بریزد.می نشینند تا روز اندوه بزرگ.آنگاه فرا رسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند،حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد،و سوگند می خورند که در راه مهر،مرگ،چون نوشیدن یک فنجان چای سرد،کم رنج است.تو را نگین می کنند در میان حلقه ی گذشت هایشان.

جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه یی،ضربه های تند طوفان را تحمل می کند - آن طوفان که تو را در بر گرفته است - بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند : من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناک بازشناسی.باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس،معدوم شود.باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان "هرگز از یاد نخواهم برد" بروید.آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید،دستی که فریاد می کشد : من! من! من!

و نگاهی که تکرار می کند : من!

بار ديگر شهری که دوست می داشتم  ( نادر ابراهيمی )

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط مژده |


 

من اين کلمات را فقط برای لذّت از نگارششان می‌نويسم....

در یک شب بیخوابی...

مث وقتی که يه مداد نوک تيز می‌گيری دستت و حس می‌کنی بايد باهاش يه چيزی بنويسی...هميشه هم اسم خودت رو می نويسی....

ـــ من چطورم؟؟؟!
ـــ خوبم....
حال من خوبه امّا تو باور نکن......

 

يه وقتايی توی زندگی بايد توی يه جاده‌ی باريک دور دو فرمون بگيری و برگردی، بايد راهت رو عوض کنی....

يه وقتايی عقب عقب می‌ری توی دره، يه وقتايی می‌خوری به ديواره‌ی سنگی کوه....

يه وقتايي....

مسخرس نه؟؟
که من دلم ميخواد يه شب بارونی پاييزی باشه، مثلا وسط آذر.....

يه ديوونه بهم زنگ بزنه بگه که دم خونمونه،

يه ديوونه که دوستش داشته باشم

 بهم بگه: بزن بريم....

من هم ازش نپرسم کجا؟؟!

مجبور نباشم به کسی هم توضيح بدم که کجا میرم....

صدای بارون باشه و برف پاک‌کن روی شيشه ی ماشين، توی اون جاده ‌های پيچ‌در پيچ وحشتناک.....
کنار دريا يه شب ديگه تا صبح کنار دريا....همون نور کوچولوی قرمز باشم که توی لحظه حل می‌شه....
هنوز بارون بياد، نم‌نم....
خورشيد در بياد، امّا هوا انقده ابری و خاکستری باشه که آادم نفهمه کی صب شده.....
الان يه شب گرم بهاری،بارونی خیال اومدن نداره....

همه به طرز وحشتناکی عاقلن....

امان از اين تخيل لجام گسيخته...

چشت رو وا کن....

چی می بينی؟؟؟!

يه شهر دودزده....

چشات رو ببند به پنجره‌ی تاکسی تکيه بده و بخواب، بالاخره يه جوری بايد کمبود خوابت جبران بشه...مگه نه؟؟!

من هم سرم رو می ذارم روی فرمون... گاهی پشت چراغ قرمزا خوابم می بره...

و من پشه خوشبختی هستم چه زنده بمانم چه بميرم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط مژده |


   

حالم بده...

بیشتر از اونی که حتی خودم فکر میکنم....

حس بی ربط قورت دادن یه چاقو... وقتی که افقی تو معدت گیر کنه...

حالم از دنیای آبیم که پر بود از گل، فرشته، ابرهای چاق و پاستیل های رنگی بهم میخوره... اصلا از هرچی فرشتس بدم می یاد...

زندگی مسخره ای که هر روز یه ساز میزنه...

وقتی نمی تونی بینی یکی رو تو صورتش صاف کنی...

وقتی چیزایی می بینی که برات زجر آورتر از دیدن چندتا آدم له شده، اونم وسط جادس...

وقتی شکنجه میشی...

وقتی از نزدیکترین ادمای دوروبرت تا سر حد مرگ متنفر میشی...

انوقته که به طور کاملا اتفاقی سرت از دو جهت مختلف میخوره تو دیوار و کلی قلمبه میشه....

لاقل اینجوری یه بهونه واسه یه بغض فروخوردت داری.

ولی ساعت ها حق حق هم سبکت نمی کنه...

احتیاج شدید به یکی که فقط مهربون باشه... نسیم خنک و بلندی...

یکی که بتونی بهش بگی:

"بهم دست نزن! سوال نکن! حرف نزن!فقط  پيشم بمون"

دل من و اين تلخی بينهايت ...

و دل خوشی به سرعت گذر زمان که انتقامت رو بگیره بجای اینکه مجبور بشی یه یک تک تیرانداز اجیر کنی ...   

"من عصیان می کنم پس هستم..."

گفت تو توی زندگی قبلیت شاعری چیزی بودی شک نکن...

این رو وقتی پشت چراغ قرمز قائم مقام واستاده بودیم گفت...

اما من فکر می کنم که توی زندگی قبلیم شاعر نبودم...

من رقاصه بودم...

رقاصه ای توی یه بار کثیف پر از ملوانهای مست یا شاید هم رقاصه یه معبد...

لازارهای مست...

مسافران کشتیها...

بوی دود و الکل...

یا شاید هم وقف زائرانی که به زیارت معبد آمده اند...

من وقف خدایان بوده ام...

چه فرق می کند با دامنهای رنگارنگ اسپانیایی رقصیده باشم یا نیمه برهنه در رقصهای مقدس ظاهر شده باشم...

چه فرق می کند...

بینی ام پر از بوی مردهای مختلف بوده...

می دانم که هیچگاه آرامش نداشته آم...

می دانم...

خوب می دانم...

شاید برای همین باشد که در این زندگیم می خواهم به بوی یک مرد عادت کنم...

مردی که تنها به بوی من عادت کرده باشد...

باید آشنا باشد...

شاید تنها مردی که در زندگیهای قبلیم در حضورش ذره ای آرامش دیده باشم...

او یک لازار مست نبوده...

او یک زائر حریص نبوده...

شاید کسی که مبهوت نگاهم می کرده پیچ و تابهای تنم را شاید نمی دیده...

گل لای موهایم اورا مست می کرده و چشمهایم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط مژده |


اشكی كه بی‌صداست
پشتی كه بی‌پناست
دستی كه بسته است
پایی كه خسته است
دلی را كه عاشق است
حرفی كه صادق است
شعری كه بی‌بهاست
شرمی كه آشناست
دارايی من است
ارزانی شما.....

 می خندم

 ولی خندم خالی از شادی است

می گریم

ولی گریم خالی از مهر است

می خوانم

ولی شعرم خالی از عشقست

پس چرا می خندم میگریم می خوانم

شاید

می خواهم بگویم بدون عشق می توان زیست

ولی خودم هم می دانم

دروغی بیش نیست

بدين وسيله رسمًا از بزرگسالي استعفاء مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم .
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه اينجا يك رستوران 5 ستاره است .
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چونكه مي توانم آن را بخورم .
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خودم را در هوا پرواز دهم .
مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم ،
وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم .
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود بر گردم . نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري ، خبر هاي ناراحت كننده صورتحساب ، جريمه و ...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ...
اين دسته چك من ،كليد ماشين ، كارت اعتياري و بقيه مدارك ، مال شما .
من رسما از بزرگسالي استعفاء مي دهم .
نظر شما چيست ؟؟؟
اي بهترين همراه من بيا
تا بودن را آنطور كه مي خواهيم تجربه نماييم .

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط مژده |


ديوانگان را به دارالمجانين مي‌برند،

عاقلان فلسفه مي‌خوانند

و آدميان، كمي زندگي!

ما گم كرده راهانيم،

مانده‌ايم ديوانگي كنيم

يا فلسفه بخوانيم

شايد هم، كمي زندگي!

 

ما گم كرده راهانيم،

تنها به خاطر رويايي نمي‌دانم چه

در اندوه استواري خويش مي مانيم

پرواز مي‌كنيم، پَر واز مي‌كنيم.

مي‌رويم

بلكه بيابيم دختر پريان دريا را!

 

ما گم كرده راهانيم،

نشسته بر آرزوي بي مراد خويش

شعر مي‌خوانيم

قصه مي‌گوييم

و باز دوباره مي‌پنداريم روياي آن نمي‌دانم چه را

خواهيم يافت.

آري، ما گم كرده راهانيم،

ديوانگان فلسفه،

عاشقان زندگي،

تشنگان مرگ

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط مژده |


عشق آسان نیست.....

خستگی هر آن در کمین است

آزرده می شوی ،احساس شکست می کنی

 

شک می کنی که رها کنی و بگذری،

 

می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیافتاده.

 

اما نه .....

 

توبازنده نیستی .

 

پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم.

 

باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.

 

باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشیم.

 

اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی،

در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط مژده |


اینجا خیلی سرد است.....تا قلبم احساس سرما می کنم!

بیا از این یخستان برویم....نمی خواهم قلبم را زمستان تسخیر کند!

دستانم را به سمت آسمان دراز میکنم.....خورشید هم در حال انجماد است....

بیا از اینجا برویم.....گاهی ناگهان خیلی زود دیر می شود!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط مژده |


142

  یادم نمی آید :

گفتی دوستم داری یا اینکه قول دادی . . .

گفتی جبران می کنم یا اینکه تلافی می کنم ...

یادم نمی آید :

گفتی مرا به خاطر خودم دوست داشتی یا به خاطر خودت ....

یادم نمی آید :

گفتی بی من هرگز یا با من هرگز . . .

برای از دست دادن دلم گریه کردی یا دلت ...

اما یادت می آید :

که دلم را میان چشمانت کاشتم , اما هرگز نگاهش نکردی.

یادت که نمی رود ...  

چشمانم برای رفتنت چقدر گریست ...

به یاد داشته باش :

دیگر برایم مهم نیستی ...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط مژده |


 چشم در چشم او که میگذرد

دست در دست کودکش با ناز

یاد آن روزها که عشقی بود

روزهایی که شد فسانه و راز

 

او مرا دید و گرم کار خودش

که ندیدست هیچ انگارم

بی وفا روزگار بد طینت

که غم دل همه ازو دارم

 

راستی او به یاد می آرد ؟

چون من آن باغ و آن درختان را

همه آن بوسه های خواهش را

همه آن حرفهای عریان را

 

بی گمان او به یاد می آرد

که گذشتم شبی ز ایمانم

بعد از آن گریه ها به او گفتم: