بازي عشق اين بود که من بشمارم و تو قايم شوي به همان رسم هاي قديمي کودکانه (قايم باشک) هنوز نشمرده بودم که رفتي و چنان ناپيداکه براي هميشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم لعنت به اين بازي بچه گانه لعنت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط مژده |
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا
يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا
اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند
نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند
زير آوار جفا دل دادش به هر بلا
عشق و وفا راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت و باخت
قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط مژده |
ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط مژده |
اشکهایت را با دستان لرزانم از روی گونه هایت پاک میکنم، نگاهت بی نهایت معصومانه است. قطره های اشکی را که بر روی انگشتانم مانده است مزمره میکنم، مزه دوست داشتن میدهد، سرت را روی شانه هایم میگذاری و اشکهایت دوباره سرازیر میشود، از لرزشی که به شانه هایم میدهی تمام بدنم میلرزد. سرت را بلند میکنم و به چشمان خیست زل میزنم، بازهم معصومی و بی گناه، لبریز عشق. لبهایم را به روی لبهای سرخت میگذارم و لحظه ای در رویا میمیرم، و تو مرا از این رویا بیدار میکنی وقتی لبهایت را از من میگیری، و چشمهایت داد میزنند که نمیخواهی وابسته من باشی... سرت را در آغوش میگیرم و ریاکارانه میبوسمش، انگار تمام دنیا برای من و توست. تنها نشسته ام و اشکی نیست که من پاک کنم و شانه ای نیست که من آرام بگیرم.
چه صادقانه گریستی و من چه خودخواهانه باورت نکردم، اکنون
کاش از خود نشانی گذاشته بودی...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط مژده |
تقدیم به تو که ارغوانی ترین حادثه ی دفتر منی و تنها بهانه برای سرودنم
به آتش می کشد روزی مرا چشم سیاه تو و عاشق می شود آیینه . کجای قصه ها هستی که بعد از خواندنت هر شب دلم آرام می گیرد دوباره در پناه تو . تو ای آغاز هر پایان شروع دلپذیر من ، تماشایی است این شبها فقط با روی ماه تو ، تمام آینه شد مبتلای صبح لبخندت . زمستان می شود وقتی ببیند سوز آه تو ، تو ای شرقی ترین من در این پاییز دلتنگی ، کنار چشمه ی تطهیر می مانم به راه تو ، تو سیب سرخ حوایی نصیبی می برم
من هم که شاید با دلم روزی شوم غرق گناه تو . اگر شعرم کم آورده است پیش آهوی چشمت ،گناه از شعر من بوده نه آهوی نگاه تو
از طرز نگاه تو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط مژده |
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط مژده |
خوش به حالت آسمان،ديدي رخ مهتاب را در طرب آورده يك دم ، اين دل بيتاب را مژده اي دل آمده ساقي برِ ميخانه ام
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط مژده |
در سکوتی مبهم و بی انتها رهسپارم در مسیر جاده ها در نگاهم گفتنی هایم بسوخت میروم اما نمی دانم کجا؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط مژده |
در شيارهاي قلبم به دنبال كدامين عشق مي گردي؟ بدان که هميشه عاشقانه ترين نگاهم را براي تو کنار گذاشته ام و شادمانه ترين لحظه هايم را با حضور زيبايي تو به دست وحشي دريا مي سپارم . بيا که من به تو و يک آسمان نگاهت با تمام ستاره هايش محتاجم
عشق من در آيينه اي است كه در آن هر روز مي نگري....
چشمان تو قبله عشق من است من به آن می نگرم
زير سايه بان ابروهايت به خواب می روم
خوابی عميق به عمق اقيانوس
در مهربانی لبهايت خنده می رويد
در خمار چشمانت عشق
غنچه ترد لبانت را چيدم
بوييدم گل بلورين تو راتا اعماق وجودم
با جمله جاری می شود احساسم در کالبدی سپيد
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط مژده |