نگاهت را که دريغ کردی از من، قافيه بی نفس شد؛ «من که ازنگاه تو الهام می گیرم چگونه بنویسم وقتی چشمانت را برای همیشه به رویم بستی؟ چگونه بنویسم وقتی دلت را از هر چه«من» بود خالی کردی؟» حتی وقتی قلبت را سنگی دانستم غربت و تنهایی تنم پر بود از بوی آغوشت بودنم را تحمّل نمی توانستم بی تو امّا دلم می خواست به « دوستت دارم » هایت بخندم، بخندم، بخندم؛ آن قدر که بگویی : « چقدر زود عوض شدی دختر! داری شبیه « او» می شوی، چقدر عوضی شده ای دختر!!» می خواستم نباشم آنچه هستم ، دلم می خواست بازی ام بگیرد با تو آن قدر که به هجو بیفتم آن قدر که حالت را به هم بزنم می خواستم به زور در کثافت غوطه بخورم آن قدر که به خودم نسازم و خودم را بالا بیاورم دلم می خواست دور شوم از تو آن قدر دور که فاصله را تاب نیاورم ... امروز... قصه ما همان قصه است؛ عشق همان عشق؛ ولی نه تو آنی که بودی و نه من... بتی که می پرستیدمش شکست؛ عشقم از نفس افتاد؛ خدایم متولد گشت؛ و قیامتی برپا کرد که عشقم دوباره جانی گرفت ابدی. گذشته ... گم شد، محو شد، حل شد شاید در آینده ی من و تو... و فردا ... تنها تویی که می مانی؛ من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را امتحان کردم و آموختم خدایان هم به بیراهه می روند، خدایان هم به راحتی بنده شان را انکار می کنند، خدایان هم توبه می کنند وباید بخشوده شوند... من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را خلق کردم. تو را خلق کردم تا بمیرانی عطش خواستنت را؛ خلقت کردم تا بيافرينی من را از من؛ خلقت کردم تا «آدم» باشی برایم؛ خلقت کردم تا خدایی ام را کنی... سند درک را هم زدم به نام تمام آدم بدهای قصه و خدایی که ندارند که تا ابد خوش باشند با عشق های خیالیشان و طول و عرض عشّاقشان را با ابعاد خود بسنجند و خودشان را به حراج بگذارند که «هر چه سینه چاک تر، بهتر...» همه شان را سپردم به « یکی بود» ها و« یکی نبود»ها؛ هر چه خشم و نفرت و ناراحتی داشتم را هم در بقچه پیچیدم و گذاشتم برای روز مبادایی که قرار است هیچ گاه از راه نرسد... حالا که دارم می نویسم برایت نه هراسی هست، نه دلتنگی و نه ملال از دوری شما، حالا که دارم مینویسم برایت برگشته ای که تنها من باشم و تو بی خیال رهگذران چند روزه ای که می آیند، می روند. برگشته ای که مرد من باشی که برای باورش لحظه لحظه ی بودنت را محتاجم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط مژده |
هنوز هم چشمانم، نگاهت را؛ نگاهت، لبانم را؛ و لبانم، لبانت را نشانه میرود در طلب یک بوسه ... هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن حتّی زیباتر از گذشته ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط مژده |
نگذار؛ نه سیاهی، نه سکوت، نه دیوار و نه سیم خاردار و نه حتّی من، لبخندت را از من بگیرد. بگذارشیرینی لبخندت تلخی گذشته را بیرنگ کند... هر جا که هستی باش؛ با من باش؛ برای من باش؛ تا همیشه
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط مژده |
زندگی
رویش یک حادثه نیست
زندگی
تکه ابری ست
به پهنای غروب
چون گل نسترن است
که باید از چشمه جان آبش داد
زندگی
یعنی
عشق
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط |
هيچ کس تنهايي ام را حس نکرد... لحظه هاي ويرانيم را حس نکرد . ..در تمام لحظه هايم هيچ کس خلوت تنهاييم را حس نکرد ...آسمان غم گرفته ام هيچگاه برکه طوفانيم را حس نکرد.. .آن که سامان غزل هايم اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط مژده |
دل من یه قفل اما دست تو مثل کلیده می خوام از تو بنویسم کاغذ ام همش سفیده یه سوال عاشقونه بگه هرکسی می دونه اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده؟ اونی رو که دوست نداری دنبالت می یاد تا آخر اونی که دنبالشی تو، چرا دائم ناپدیده
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط |
دل من روی زمینه دل تو تو آسمونه انقدر دوست دارم من که فقط خدا می دونه بیا یه عهدی ببندیم ببینیم کدوم یک از ما تا ته جاده دنیا بر سر عهدش می مونه یادمه پرسیدم از تو که می شه باهم بمونیم؟ گفتی که این دست ما نیست بذارش پای زمونه دل من فکراشو کرده که صبورو با وفا شه کاش دل توهم صبورشه این روزها اگه بتونه
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط |
تو مث يه آسمون
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط مژده |
روزا گذشت ،سالها گذشت، من هنوز عاشقتم به یادتم!
نمیدونم، خبر داری؟! منتظرم، یامردمو فقط تو خاطراتتم
روزا گذشت ...
روز و شبم به این خیال طی شد که زخمام خوب میشن
شوق من اونو میاره صبح غم و غروب میشم
یه عمره طولانی رو من به این سوال میگذرونم:
چی شد گذشتی از منو رفتی چرا؟ نمیدونم!!!
زخمام که سربازه هنوز عمری نمونده تا سحر
خسته و پیر و خم شدم از تو نیومد یه خبر!
چشمام به در خشکید و رفت
نا ندارم بیشتر از این
با رفتنت فنا شدم بیا خودت اینو ببین...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط |
خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی
تو هم زهر جدائی را به تلخی می کشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی![]()
پشیمون میشدی از اینکه عشقو آفریدی!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط |
عجب صبري خدا داره اگر من جاي اوبودم و مي ديدم يكي چون من بدين سان اشك مي ريزد زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مژده |
مرا از یاد خواهی برد تو را از دست خواهم داد و تو هرگز نمی فهمی چه حس التماسی را در نگاهم بارور کردی و تو هرگز نمی فهمی چه قلب ساده ای پشت غرور چشمهای من نفس می زد دلت هم پی نخواهد برد دل بیچاره ام هر شب به یاد یاد شیرینت کنار اشک می خوابید مرا ازیاد خواهی برد بدون اینکه دریابی،غرورم سایبانی از نجابت داشت و تو هرگز نمی دانی دلم،گنجینه زخم است من از چنگال این زخم مقدس سخت می ترسم و تو هرگز نمی فهمی و تو هرگز نمی فهمی،چه ذوقی می کنم هربار سلامت رامی شنوم تو را از دست خواهم داد و توهرگز نمی فهمی کسی تا آخر عمرش برایت شعر می گوید برایت شعر می خواند کسی تا آخر عمرش برایت"ون یکاد عشق" می خواند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط مژده |
به چشم من نگاه نکن دوباره گریه ات می گیر ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره فاصله بین من و تو از اینجا تا آسموناست خیلی عزیزی واسه من اما زمونه بی وفاست قسم نخور ، که آسمون به کام ما دو تا نبود به هر کی عاشقه بگو:غم که یکی دوتا نبود بگو:تا وقتی زنده ام نگاه تو سهم منه هر جای دنیا که باشی دلم برات پر می زنه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط مژده |
چشم به راه دلتنگی های توام هر روز
میدانی.
ونمیدانی تا کجای این دلواپسی دلتنگم.
باور کن ، هر گاه زمانه های رسیدن تو
اینقدر فاصله دارند
التهاب چشمانم برای دیدن تو پر است
از هر چه اشک
هر چه اشک که نمی بارد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط مژده |
فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوتهء گل سرخ غایم شده و دیوانگی رو خبر کرد و دیوانگی یک چوب بزرگ برداشت و در بوتهء گل سرخ فرو کردصدای فریاد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند دیدن چشماش کور شده و دیوانگی که خودش رو موغصر می دونست تصمیم گرفت همیشه عشق رو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغ کسی میره چون کوره بدی های معشوقش رو نمیبینه و دیوانگی هم همیشه در کنارشه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط |
وصيت نامه ي من: اگر روزي مُردم تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم. بر روي سينه ام تکّه يخي بگزاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند. چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم . و آخرين خواسته ي من ازشما اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم (ولي نتوانستم)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط |
یاوری که بیدریغ مینویسد و عشق را می فهمد و لی افسوس هنوز در برهوت آسمان دنبال نم نم باران می گردد و زمین و زمینیان وستم های رفته بر آنان رااز یاد برده است برایم زیبا نوشت
دلم را در زمین عشق خواهم کاشت
ز اشک پاک چشمانم به پایش آب خواهم داد
نمی ترسم من از توفان و تخریب هجوم باد
دلم را در زمین عشق خواهم کاشت
و می دانم که چندی بعد ، درختی از محبت در بهار عمر خواهم داشت
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مژده |
And The God Created The Woman و خداوند زن را آفريد God created Woman out of the left side of man
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط مژده |
کلی برنامه ریزی بهم خورده...کلی دلتنگیهامون بیشتر شده!...کلی به یادتم ...کلی خسته ای!
یه کم سرگیجه دارم!....یه کم حواس پرت شدم...یه کم خوشحالم!...یه کم نگران فردا!
بازم شبه...بازم من بیدار!...بازم بی خوابی...دست از سرم بردار!
سه تا کتاب نخونده دارم...یه عالمه حرف نگفته ...با هزار تا دوست دلخور!
!
دوست دارم خدا دستشو از اون بالا دراز میکرد و منو میکشید پیش خودش....آخه زیادی میخوامش!
مدتهاست که این سوال که وقتی من از حالا روزی هزار تا اس ام اس ( همون پیام خودمون!) اشتباهی میفرستم و اسم هزار نفرو یادم میره و بدیهی ترین افراد و نمیشناسم!...وقتی پیر شدم چی میشم؟؟ ذهنم رو مشغول کرده....و خودم به این نتیجه اخلاقی میرسم که...وقتی پیر شدم خوب میشم!![]()
من زیادی پر خوابم...و زیادی کم خوراک!...و زیادی دلخور!...و زیادی خوشبخت..و زیادی بی درد!...و فکر میکنم زیادی دارم پرت و پلا میگم!....
چقدر وبلاگ داشتن خوبه.........![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط مژده |
آآآآآآآآآآآآآآآآه! یه نفس عمیق بکش...از اون ته ته ها یه بویی میفهمی...آره خودشه!...بوی پائیزه!....همون که بش میگن سلطان فصل ها.....
بهار قشنگتره ....ولی پائیز یه چیز دیگه س....شاید دیدن مرگ قشنگ برگها...یا عوض شدن هوا..باعث بشه که خیلیا به بقیه ی فصلها ترجیهش بدن....
بعضیا که تو مدرسه زیاد درسخون نبودن از پائیز یاد زنگ تفریحا میفتن...و یاد شیطنت های رفت و برگشت!...
و بعضیا هم که هنوز به کتاباشون گره خوردن...میگن آه! ...چقدر درسامون آسون بودن!...
بعضیا یاد قیافه ی ناظمشون میفتن....بعضیا هم حالشون از اونهمه درس خوندن دگرگون میشه!!!...
ولی همه ی اینا یه حس مشترکه که هممون تجربه ش کردیم....
بوی ماه مهر..ماه مهربان....بوی خورشید پگاه مدرسه.....سر صف! ...حرف زدنای یواشکی!...خندیدنای از ته دل!!...نامه نگاریهای سر کلاس!!....درس خوندن اجباری...لیوان آب خوری!!....نماز خونه!!...و کتابخونه ای که فقط وقتی معلم نداشتیم میرفتیم و با حظور هنگ کامل دوستان تفاءلی به حافظ میزدیم!!
...اکثرا هم نیتشون عشقی بود!!
...بعد به جوابای همدیگه میخندیدیم!!
...بیچاره حافظ!
کلاس بندیییییییییی!! ...همیشه من و فریما با خون دل اینور و اونور میرفتیم که تو یه کلاس باشیم!....و هرسال میگذشت یکی یکی به گروهمون افزوده میشد!.....
داشتم از پائیز میگفتم!!....( فقط فریما میدونه که من چقدر در منحرف شدن از موضوع اصلی تبحر دارم!!
) ....
همیشه وقتی کسی برام گل میاره به این فکر میکنم که اگه اونو جلوی چشمم بذارم و یکی دو روز از زیبائیش لذت ببرم و شاهد پژمرده شدنش باشم بهتره؟؟....یا اینکه از دیدن روزای زیبائی و شکوهش بگذرم و توی کمد آویزونش کنم تا خشک بشه...اونوقت برای همیشه نگهش دارم...؟؟؟
حس میکنم فرق بهار و پائیز هم در همین باشه......( اگه گفتین در چی؟)![]()
دیروز داشتم به گلای سرخ خشک شده ی توی گلدونم نگاه میکردم....به مامان گفتم: چرا تاحالا همه ی گلام قرمز بودن؟؟ کاش چند تا رز سفید و صورتی هم بین اینا داشتم......و به صورت غیر منتظره ای یه دسته گل سفید و صورتی!!!!!!!!!!!!!! انگار از آسمون افتاد تو خونمون........
کاش از خدا یه چیز بهتر میخواستم! نه!
و من باز هم ترجیه دادم گلهامو همیشه داشته باشم تا اینکه همین پنج روز و شش باشد!!
.........
پائیزتون مبارک..![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مژده |
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مژده |
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است 
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مژده |
سالهاست اینجا شب است. کور سوی امیدی ما را به حجله گاه عشق نمی برد. وقتی که می نویسی دلت سر شار از تمامی غمهای جهان است. دلم می گیرد درست مانند شکست های دیرو دور تو!اینهمه پاییز- اینهم زمستان و اینهمه ترس! و شب - شب این هیولای وحشتناک امانمان نمی دهد. سالهاست دل به دریچه ای خوش کرده ام . سالهاست می دانی! تا من و تو بتوانیم با هم راحت حرف بزنیم. ما در چنگال عادت های نخواسته اسیریم. ما مقهور دست واپسگرایی افکار کهنه شده ایم و نمی خواهیم خود را نجات دهیم! ما روز را باور نداریم! حتی خود مان را که نیرومند ترین قدرت جهانیم. من چشم به آن دریچه دارم که صبح را به دنبال دارد! نگاهی کوتاه- امیدی تازه و آنچه که عشق بما هدیه داده است. و تو هنوز از دیدار روز می ترسی! و نمیی دانی اگز عاشق باشی فقط عاشق......ستون بدی را می لرزانی! جانت را در گرو دیدار می گذاری از پنهان سرای خود بدر می آیی! و میماند آنچه که باید بگویی تا فصل شگفتن آغاز شود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط مژده |
امشب چه شب خوبیه...همه رفتن...
من موندم و خدایی که در این نزدیکیست... در خلوت ما ماه رخ دوست تمامست امشب........آه گو شمع نیارید در این بزم که امشب در خلوت ما ماه رخ دوست تمامست
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط مژده |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط |
بزرگترين آرزويم اين بود که کوچك ترين آرزوي تو باشم در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط |
تنها برگی روی شاخه اش مونده بود میون برگا
یه روزی درخت به برگ گفت (( کاش بمونی در کنارم آخه میون برگا فقط تنها تو رو دارم ))
وقتی برگ درخت رو میدید داره از غصه میمیره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خورد و شکسته گفت (( نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همینجا باشم
برگ تو خلوت شبونه با خدا میگفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت (( آخه این حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه
عمر هر دوتون تمومه))
یه دفعه باد خیلی خشمگین
با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه
تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت (( با رعد و برقم میسوزونمش تا ریشه
تا که اثری نمونه از درخت و برگ و ریشه))
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که می مرد
.
.
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود
غافل از اینکه برگ ندونست قصه اینجا خاتمه اش نیست
توی برف و باد و بارون
درخت همشو خوابید
برگ تنها هی صدا زد (( آی درخت تو مگه نمی خواستیم ؟))
اما اون تو خواب زمستونیش زیر لب میگفت (( نمیدونم))
برگ تنها گفت (( تا بهار بوی گلها که در بیاد
درخت من منو یادش میاد))
غافل از اینکه بهار درخت پیر دیگه تنها نبود
برگ تنها میون برگا گم شد و درخت دیگه اونو ندید
برگ تنها که باد و بارون و تگرگ اونو نکشت
حالا از غصه ی نامردی درخت پژمرده شد و مرد
...
وقتی افتاد رو زمین توی آخرین نفس
گفت به درخت (( الهی همون خدا بچشونه بهت
اونیکه به من دادی توی همون شبها ))
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط |
دردادگاه عشق .... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند وگناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد. پس به تنهاي و مرگ محكوم شدم. كنارچوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم ومن گفتم كه به تو بگويند دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط |
درد را از هر طرف بنويسی همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است. من به روشنی بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته ای و قلبم را به رنج الوده ای و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا ...یادت باشد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط |
گریستن خوب نیست ..... مگر بشود جوری گریست که چشمها نفهمند روزی که گفتی منتظر باش و رفتی تنها شدم وگریستم ، اما هم اکنون تنها نیستم انتظار با من است ولی هر دو با هم میگرییم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط |
وقت رفتن چشمهايت را تماشا مي کنم
غصه ها را مي کشم در خويش و حاشا مي کنم
جاده مي خواند تو را پرواز کن معبود من
رقص پروازتو را تنها تماشا مي کنم
آسمان ارزاني چشمان مستت عشق من
آسمان را زير پاهايت تماشا مي کنم
مي روي در لابه لاي ابرها گم مي شوي
رفتنت در عمق دريا را تماشا ميکنم
آسمان بغضش شکست از خلوت سنگين من
زير باران خاطراتت را تماشا مي کنم
سلام باز هم سلام
منو مي شناسي ؟ اصلا منو يادت هست ؟ يادته اون موقع ها
دوستم مي داشتي ؟ من همونم ............. ميدونم که حالا ديگه
دوستم نداري ولي من همونم . يادت اومد ؟ .......
مي دوني : وقتي ميخوام حرف بزنم دوست دارم ساده بگم ،
ساده بنويسم . آخه فکر مي کنم خيلي از اين آدمايي که حرفاي
خوب خوب مي زنند عملشون عين حرفاشون نيست.
چه غم انگيز فرصت از تو گفتن را از من دريغ کردند....
و حالا دوباره منم و لحظه هاي سرشار از خاطرات نبودنت!
خيلي وقته که از اون موقع ها مي گذره . دلم واست تنگ شده .
خيلي ام تنگ شده . عشق بودن با تو ولي حيف که گذشت .
زود گذشت . خيلي زود گذشت .
ديگه هيچي واسم نمونده . هيچي هيچي . دستام خاليه .
قلبم خلوته ....خلوت . ديگه حتي توش اميد به تو هم نيست .
تو باز هم از من دور شدي ومن در دوردست هاي نااميدي غوطه
ورگشتم.
ولي... نه! تو هميشه هستي!اما من هستم که از خودم دور شدم .
امروز كه غريبانه وتنها ييم ، ديگر هيچ چيزي ؛ به جز تصويري
مبهم، از تو هيچ ندارم ...
هنوز گنگ و خواب زده به فردايي مي انديشم كه شايد مي آيي
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط مژده |
به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد
بر خستگي شانه هاي درختي تکيه کردم...
از چشمان سرد سکوت هنگامي که به چشمانم خيره وار مي نگرد مي هراسم....
خواندم...
کودکي آمد و به سکوتم خواند:« آرام!... خدا خواب است... ديريست خسته گشته... سکوت کن»...
سکوت ترک خورده کوير ، مي تواند فرياد باران باشد و زندگي .
سکوت سبز درخت مي تواند فرياد ترس باشد و فرار . سکوت شب مي تواند انتظار صبح باشد و آفتاب .
اما سکوت آدمي چه ؟ ...
سطل سطل آب دريا را به خواب آسمان پاشيدم .
تمام روياهايم آبي شد ! ...
انگار گوش نكرده اي. دوباره مي گويم. من اين جا نشسته ام كه سر راه هيچ كس نيست.
هر چه هست را بر دلم نوشته ام. هزار بار. سيب را هم چيده ام.
آمده ام و اين جا نشسته ام.
اين جا كه بي كرانه است. شفاف و خيال انگيز.
حالا كنار زندگي نشسته ام با عشق.
امروز سالروز پيوندي ست به گمانم ... مبارکمان باشد.
همين.
پس اين هديه را علي الحساب قبول کن .
در تمام رگهاي بدنم برايت علائمي گذاشته ام تا اگر خواستي به قلبم برسي ، گم نشوي .
تو چطور ؟ ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط مژده |
زندگي درباره حساب و کتاب نيست. درباره اينکه چند نفر به تو
تلفن مي کنند نيست و درباره اينکه با کي قرار داشته اي يا داري يا اصلا قرار نگذاشته اي نيست. درباره اينکه چه ورزشي ميکني ، يا کدام دختر يا پسر دوستت دارد نيست . در حقيقت ، درباره نمره ها، پول و لباسهايي که مي پوشي نيست.زندگي درباره اين نيست که دوستان زيادي داري يا تنها هستي و درباره اين نيست که چقدر مقبول يا نا مقبول هستي . زندگي اصلا درباره اينها نيست
بلکه زندگي درباره اين است که چه کسي را دوست داري و به چه کسي ضربه زده اي.درباره اين است که چه احساسي نسبت به خودت داري. درباره ايمان ، خوشحالي و همدردي با ديگران است. درباره ايستادگي کردن براي دوستانت و جايگزين کردن عشق به جاي نفرت است . زندگي درباره دوري از حسادت و کسب اعتماد است . درباره اين است که چه ميگويي و منظورت چيست. درباره ديدن مردم است براي آنچه هستند و نه براي آنچه دارند. مهمتر از همه ، درباره اين انتخاب است که زندگيت را صرف اين مسير کني که در زندگي افراد ديگر به طريقي تاثير بگذاري که هيچ وقت از راهي ديگر آن را به دست نمي آوري.اين انتخابها هستند که زندگي را تشکيل ميدهند.
آنچه در زندگي مهم است اين است که با هم چگونه رفتار کنيم.
به نظر شما زندگي چيست؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط مژده |
بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست
سوگند مي خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست
در كارگاه رنگرزان ديار ما
رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست
از بردگي مقام بلالي گرفته اند
در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست
دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر
فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست
وقتي عاشقانه بنوشي پياله را
فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست
تنها يكي به قله تاريخ مي رسد
هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط مژده |
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه. "
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه(
هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
" آره " هيزم شكن فرياد زد.
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي اين داستان اينه كه هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط مژده |
زندگي خوب است اما گوشهي گلزارکي
طبخکي، دلدارکي، در ضمن خدمتکارکي
ميکنم اظهارکي من با شما هموارکي
در جهان اي يارکان، البته بايد يارکي
نازک و خوبک، لطيفک، دلبرک دلدارکي
گلرخک، گرم اختلاطک، جانيک، مه پيکرک
جاهلک، ليلي وشک، خوش نغمئک، لب شکرک
خوش تلنگک، محرمک، زنار زلفک، کافرک
شاهدک، شنگک، مليحک، چابکک، سيمين برک
کم جفائک، باصفائک، باوفائک، ياورک
نکته دانک، دلستانک، بي مکانک، همرهک
دلنوازک، حيله بازک، مست نازک، عارفک
نازنينک، سرو قدک، دلفريبک، طالبک
صاحبک، صاحب جمالک، زيرکک، غمخوارکي
سرگرانک، همزبانک، خوش بيانک، ماهرک
شعر فهمک، شعر دانک، شعر خوانک، شاعرک
باب « قصابک»، لذيذک، چرب و نرمک پيکرک
دنبه دارک، فربهک، سرخ و سفيدک، نادرک
نازنينک، خوش ادائک، مهوشک، هشيارکي
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط