تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم

و این جاست که عشق با شعر معنی می شود

دیشب غم دل به دل بگفتم به نهفت

چون صبح دمید دیگری هم می گفت

من بودم و دل، راز مرا فاش که کرد؟!

دیگر غم دل به دل نمی باید گفت!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط |


یکی بودیکی نبود.پسری بود در ولایت دور که هر شب خواب دخترشاه پر یان را میدید (توضیحات:به علت نامناسب بودن لباس دختر شاه پریان و برخی از  مسایل ناموسی از بی جزیات خواب معذوریم)

بعد از یک مدتی که پدر و مادر پسرکه دیدند وضع روحی و روانی پسرشان حسابی قر قاطی شده او را پیش پیر ولایت بردند. پیر که قصه ی جوان را شنید کمی زار زار گریه کردو بعدهم گفت فی الفوردیک کافی نتی بخرید و او را به چت روم (دختر پسر باحال)  ببرید که اگر قرار باشد دختر شاه پریان جایی پیدایش شود تنها همان جاست ولا غیر...!
پسر رفت و دختر را در چت روم موصوف پیدا کرد و بعد از مدتی برایش از عشق و عاشقی گفت:دختر شاه پریان که این را شنید لب و لوچه اش را اویزان کردو گفت:بدان و اگاه باش که در کودکی و زمان شیر خواری من  پسری 2 ساله به نام اصغردر همسایگی مان بود که عاشق و معشوق هم  دیگر بودیم!.... دختر شاه پریان به اینجا که رسید چشمانش پر از اشک شد و دوباره شروع به تعریف کرد:(اصغر یک عاشق پاک باخته بودو هیچ وقت به فکر سو استفاده از من نبودتا اینکه یک روز مادرش او را با صابون لب حوض گذاشته بود تا حمامش کند یک کلاغی به لب حوض شیرجه زد رفت جای صابون اصغر را به نوک گرفت و برد...(توضیحات نگارنده:مد الوصف کلاغ مذکور دچار استیکماتیسم بوده است) پسر اشک های دختر شاه پریان را پاک کرد وبه او گفت:بدان که برایم خیلی عزیزی ومن تحمل ناراحتی تو را ندارم پس هر نشانه ای از اصغر داری به من بده تا او را برایت پیدا کنم.دختر شاه پریان بلافاصله یک پاکت بزرگ را از کیفش  بیرون در آورد و یک  عکس مهره ی معشوقش را نشان پسر دادوگفت:(این تنها یادگاری اصغر  وعکسی از ناحیه ی کمر اوست) حالا بشنو از اینجا که تا پسر عکس را دید.با تعجب  گفت:عجیبا غریبا که مشابه همین فرورفتگی و خالی که در مهر ه پنجم این عکس هست را من دارم و بعد از پرس و جو معلوم شدکه پسر همان اصغر است که او را کلاغ اورده و انداخته در خانه ی پدر و مادر فعلیش انها هم بزرگش کرده بودند.اما برادر و خواهر خواننده ای که شما باشید پسر برگشت وبه دختر شاه پریان گفت:که هیچ وقت با تو ازدواج نخواهم کردچرا که تو عاشق کودکی من بودی!نه عاشق حال من....! او بعد هم برای دختر نامه ای نوشت که امشب با طیاره ای برای همیشه به ولایتی دیگر سفر خواهم کرد.دختر شاه پریان که این پیام را خواند. مثل فیلم های هندی خودش را به فرود گاه رساند یکراست رفت وسط باند هواپیما خوابید...!(توضیحات نگارنده:مثل فیلم های هندی یعنی چند بار در راه موتور به او زد. دو بار زیر تریلی رفت.یک بار هم ماشین اسفالت کوبی از رویش رد شد)و با لا خره پسر هم بعد از چند ساعت از هواپیما پیاده شد وگفت:بدان و آگاه باش که هر گز نمی توانستم تو را ترک کنم ومن طاقت دوری از تو را ندارم دختر شاه پریان تا این را شنید دق کرد و مرد .  پسر هم تا مدتی زار زار گریه کردو بعد یک مر کز فوق تخصص چشم پزشکی کلاغ باز کردو بعد یک دختر شاه پریان دیگری پیدا کرد وبا خوبی خوشی در کنار هم زندگی کردند و مردند.
 ما از این داستان نتیجه می گیریم:که اگر مردم عاشق نشوند مشکل تاخیر پرواز هایشان در سازمان هواپیمایی کشوری نیز حل خواهد شد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط |


آمدی ای نازنین رفته ام باز آمدی
بار دیگر با دل بیگانه دمساز آمدی
بعد تو مشت پری کنج قفس ماند از دلم
ای پرستوئی که با این شوق پرواز آمدی
رفتی و من ماندم و تنهائی و پایان عشق
بعد عمری عشق من بهتر از آغاز آمدی
ای تمام هستی من!
رفتی و تنهای تنها مردم از بی همزبانی
رفتی و بعد از تو من همچنان خاکستری مانده بعد از کاروانی
بعد از آن فرزانگی ها گم شدم در بی نشانی
آمدم من کو به کو خسته و بی آرزو همچنان رنگ خزانی
آمدی تا ان که باشی با من بعد از عمری تنها
چشم تو همچون ستاره تابد در سکوت شبها
ای که بودی سایه ی من عمری در شب مستی ها
تا ابد باید بمانی با من بعد از این در دنیا...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط |


میون خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!
نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوسم داری!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!
من که قصه ی عشقمو با تو زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!
چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم
نشو عاشق...
نباش عاشق...
باشه!!!
            ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط |


عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است.
    بدين سبب، ترس پديدار مي‌شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بي‌خطر، دنياي كارايي، درد پديدار مي‌گردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.
    ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيش‌بيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب مي‌شود.
    و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» مي‌رود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نمي‌توانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزير است از ميان آتش بگذرد.
    عشق آتش است.
    اين به سبب درد عشق است كه ميليون‌ها مردم يك زندگي بي‌عشق را تجربه مي‌كنند. آنان نيز رنج مي‌برند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالي‌تر خودآگاهي مي‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نمي‌كند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه مي‌دارد.
    انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را مي‌شناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر مي‌تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري مي‌تواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينه‌‌اي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.
    رابطه‌ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق ناب‌تر باشد، هر چه عشق متعالي‌تر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزه‌تر است. اما عشق متعالي‌تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي‌تر نيازمند است كه شما آسيب‌پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري مي‌تواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري مي‌تواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست.
    تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، مي‌تواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش مي‌بايست پذيرفته شود.
    انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نمي‌توان گذشت. آنان كه مي‌كوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه مي‌شويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بسته‌ي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.
    عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس مي‌آفريند.
    و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموخته‌اند. ما فكر مي‌كنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كرده‌ايم، ما آن را آراسته‌ايم، ما به طور مستمر آن را برق انداخته‌ايم، و هنگامي كه عشق بر در مي‌كوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريده‌ايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم»
    اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعه‌ي ما وجود خارجي دارد، جامعه‌ي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور.
    حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مي‌يابد، كل در شما نفس مي‌كشد، در شما مي‌تپد، كل هستي شماست.
    عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را مي‌دهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را مي‌دهد كه مي‌توانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي مي‌دهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون مي‌شود.
    عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز مي‌شود، با تماميت به پايان مي‌رسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالنده‌ي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است.
    انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي مي‌كند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگ‌ترين دلمشغولي ذهن مدرن است.
    و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بي‌معني‌اند. مسائلي وجود دارند كه سازنده‌اند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعالي‌تري رهنمون مي‌شوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نمي‌كنند. آن‌ها فقط شما را در بند نگاه مي‌دارند، فقط شما را در مخمصه‌ي كهنه‌ي خودتان نگاه مي‌دارند.
    عشق مساله‌ها مي‌آفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، مي‌توانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آن‌ها مسائلي بسيار ضروري هستند! آن‌ها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آن‌ها ناگزيرند زيسته شوند و مي‌بايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيله‌اند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون عشق برويد.
    اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفته‌اند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس مي‌رود؛ زندگي شما يك آب‌گير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.
    براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك مي‌ماند، چون به جاري بودن ادامه مي‌دهد. جاري بودن روند پيوسته‌ي باكره ماندن است.
    يك عاشق باكره مي‌ماند. تمامي عشاق باكره‌اند. مردمي كه عشق نمي‌ورزند، باكره نمي‌مانند؛ آنان مسكوت مي‌شوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن مي‌كنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.
    اين جايي است كه انسان مدرن خود را مي‌يابد، و بدين سبب، تمامي انواع روان نژندي‌ها، تمامي انواع ديوانگي‌‌ها متداول شده‌اند. بيماري‌هاي رواني ابعاد عمومي گرفته‌اند. ديگر چنين نيست كه معدود افرادي بيمار رواني باشند؛ واقعيت اين است كه تمامي زمين يك تيمارستان شده است. تمامي انسانيت دارد از نوعي روان نژندي رنج مي‌برد.
    و اين روان‌نژندي از ايستايي خودپسندانه‌ي شما مي‌آيد. هر كسي با وهم داشتن يك خويشتن جدا درگير است؛ از اين روي مردم ديوانه مي‌شوند. و اين ديوانگي بي‌معناست، نابارآور، نيافريننده. يا مردم شروع به ارتكاب خودكشي مي‌كنند. اين خودكشي‌ها نيز نابارآور و نيافريننده‌اند.
    شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما مي‌توانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق مي‌افتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي مي‌شوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفته‌اند؛ آنان به تدريج، به آهستگي مي‌ميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است.
    اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كرده‌ايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده مي‌شود، به قدر كافي شجاع نيستيم.
    از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطره‌آميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نمي‌شويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. مي‌تواند براي ابد باشد.
    عشق مي‌تواند تعهدي مادام‌‌العمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه مي‌شود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطه‌اي جنسي ملاقات مي‌كنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكرده‌ايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كرده‌ايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهره‌ي اصيل يكديگر پرده برداريد.
    عشق بزرگ‌ترين كوآن ذن است.
    عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگ‌ترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كرده‌ايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگ‌ترين سرمستي از ميان رنج مي‌آيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده مي‌‌شود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بي‌معني نيست.
    مردمي كه مي‌گويند زندگي بي‌معني است، مردمي هستند كه عشق را نشناخته‌اند. تمامي آن چه كه آنان دارند مي‌گويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از دست داده است.
    بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده مي‌شود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح مي‌آيد.
    تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي‌آموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده‌ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد‌، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.
    و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره‌‌اي از شبنم شروع به ناپديد شدن مي‌كند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد مي‌رود، من دارم مي‌ميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد مي‌ميرد. شما با وهم همذات پندار شده‌ايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله‌ي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور مي‌آورد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط |


من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه

باز که ابری شد نگاهت
بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار
نذار اینجوری بریزه

حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی
تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دلو کلافه


میدونم فرقی نداره
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
حد و اندازش زیاده

بیا و مثل گذشته
جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مژده |


- - در جنگلی زرد به یک دو راهی رسیدم

آسفا که نمیتوانستم هر دو راه را بروم

تنها یک رهرو بودم

زمانی دراز ایستادم

و تا چشم کار میکرد به یکی نگریستم

تا در خم بوته زارها ناپدید گشت ..

نگاهم را به دیگری دوختم

شاید برتری هایی داشت

از علف و رستنی ها پوشیده بود

هر چند رهگذران پیشین

بخوبی از آن بهره برده اند ....

و در آن بامداد هر دو راه همانند

بر سینه برگهای لگد نخورده آرمیده .

نخستین را . برای پیمودن یک روز دیگر برگزیدم !

اگر چه می دانستم که در پی هر راهی راهی دیگر است

و من امید بازگشت ندارم .

با آه و افسوس این را بگویم

از پس سالها و سالها که گذشته اند

در جنگلی به دو راهی رسیدم و من ـ

برگزیدم آن راه را که کمتر رهرو داشت

تفاوت در همین بود ... !

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط مژده |


کاش............. 

کاش به اشک های کودکانه ام رحم می کردی

کاش تو راز درونم را می دیدی و سفر را فراموش می کردی

کاش هنوز در کنارم بودی و تو را در لحظه لحظه زندگی ام حس می کردم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مژده |


 

چی می شد بی التماسم تو می اومدی به خونه

چی می شد دلت می دونست که باید پیشم بمونه

چی می شد من رو تو یک شب ببری به زیر بارون

حتئ به قیمت مرگ عزت و ابروهامون

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط مژده |


کسي که با حرفهايش دلت را به درد آورد

آيا از مهرباني دلت خبر نداشت

کسي که آسمان چشمان زيبايت را ابري کرد

خورشيد صفا را در چشمانت نديد

کسي که به دست هاي عزيزت سردي را هديه کرد

آيا گرمي دستت را باور نکرده بود

کسي که با تير بي مهري قبت را شکست

نمي دانست همان قلب شکسته مأواي اوست

کسي که بهار وجودت را به خزان تبديل کرد

آيا نمي دانست بهار خزان شده تکيه گاه اوست

حال من دلتنگم و مهرت را مي خواهم

اما...............

مي دانم.......................

همان دل به درد آمده

همان چشمان اشکي

همان دستان سرد

همان قلب شکسته

همان بهار خزان شده

محتاج کسي است که تو را فنا کرده

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مژده |


 

کاش کسی حسرت دیدار نداشت

کاش کسی به دل غم یار نداشت

کاش وقتی از وصال یارسخن گفتیم

کسی به چشم خود قطره ی اشکی نداشت

کاش جاده و راهی هرگز نمی دیدیم

تا یار سفر کرده حسرت برگشت نداشت

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مژده |


این جاده به سوی تونمی آید .گلی در کنار آن نمی روید. کجا بروم؟از که بپرسم.نشانی نگاه تو را؟

کجا بروم که نه قفسی باشد ونه هوسی؟کجا بروم که نه فرهاد کوهکنی باشدونه شیرینی،نه مجنون

بیابانگردونه لیلایی ،نه یعقوب ونه پیراهنی؟

کجا بروم که فقط تو باشی وزمزمه ای که از تو شروع شود وبه دریایی دور بریزد؟ فقط تو باشی ونه حتی

گل سرخی که عطر نفسهای تو را دارد وتا آسمان قد کشیده است .نه ستاره ای باشد ونه ماه پاره ای

فقط نگاه تو باشد وچراغی که از خورشید روشن تر است.با این پاهای خسته ودستهای بسته کجا بروم

که نه خزانی باشد ونه بهاری ونه سکوتی باشد ونه آوازهای یک قناری؟

این جا ده های وهم آلود که نه سیب را میشناسند ونه بالهای پروانه را هرگز به تو نخواهند رسید.به کجا

بروم که نه من باشم ونه شعرهای رنگ پریده ام ؟ نه شب باشد ونه روز ، نه هوا ونه خلاء نه عشق ونه

نفرت ، نه دیو و نه فرشته.

این سا یه های سرد دنباله تو نیستند.این آینه های مغرور تو را نشان نمیدهند،این نی های شکسته از

تو نمیگویند.

کجا بروم؟ تو بگو! کجا بروم که جز تپشهای دل تو ردی از زندگی نباشد؟ کجا بروم... کجا بروم که همه

آرزوی من جز بندگی نباشد؟

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط مژده |


يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو.... يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني.... يادت باشه  من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه... هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده که با هر بار نگاه کلي انرژي ازشون دريافت کنه...دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تا احساست کنه...بدونه که هستي...هميشه مي موني ...خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن...وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن ...بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سره تعظيم در مقابلت خم مي کنند...از ما دلخوری... شاید دیگه دوسم نداری.......

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط مژده |


تو که قسم می خوردی عاشقونه


تو که می گفتی واسم میمیری بی بهونه


چی شد یه دفعه رفتی و تنهام گذاشتی تو غربت؟!


چی شد رفتی شدی بی معرفت؟!


خیال کردی بری دلم می گیره؟(آره می گیره)


می شینه بی تو یک گوشه می میره ؟ (می میره)


اما این بار دیگه فایده نداره


تو که میدونی که من میدونم که میدونی


میدونی میدونم شبا می شینی و ازم می خونی


میدونم که می خوای بیای سراغم


می خوای حالا بشی شعر اتاقم


می خوای باشی و افسوس نمی تونی!!!


می خوای بمونی اما نمی مونی


تو دریای نگات شب رو شناختم


قایق کاغذیمو اینجوری باختم


کاشکی از اولش موج سپیدم


یه جای دیگه دریامو می ساختم...!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط |


مطمئن باش برو


ضربه ات کاری بود و دل من سخت شکست


و تو چه زشت به من و سادگی ام خندیدی


به من و حسی پاک که پر از یاد تو بود


و در یک قلب یتیم میتپید


که گمانش می گفت :


این مهربانی و دوستی تا ابد مال ماست.


تو برو ...


برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم !!!

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط |


تو به من فاجعه را فهماندی


تو به من خواندی دوستت دارم


 و دستانت را تا دوپهلوی خودت باز نمودی


که تورا اینقدر می خواهم !!!


و من از دستان تو سرشار شدم


                   ولی امروز دریغ......

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط |


ای دیر به دست آمده بس زود برفتی


آتش زدی اندر من و چون دود برفتی


چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی


چون دوستی سنگدلان زود برفتی...

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط |


شبی مجنون به لیلی گفت:


که ای معشوق بی همتا تو را عاشق شود پیدا


ولی      مجنون نخواهد شد!!!!!

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط |


شب بود

من بودم و شمع و غم

   شب رفت...

       شمع سوخت...

             من ماندم و غم...!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط |


می سپارم به تو عشق و دل را 

           که تو خود را نیز به من واگذاری!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط |


اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت شب گریه ها کردی

و من بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

                                       کناهم را ببخش...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط |


موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است

 براي قضاوت در مورد موفقيت خودت ببين

چه بدست آورده اي

 و در قبال آن چه از دست داده اي

 داستان غم انگیز زندگی این نیست

که انسانها فنا می شوند

 بلكه این است

 که

 آنان از دوست داشتن باز می مانند

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط مژده |