تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم

و این جاست که عشق با شعر معنی می شود

عاشق که گدایی نمی کنه ...


عاشق که قهرمان حادثه نیست...


عاشق که محدود نمی کنه...


عاشق که دلتنگ نمی شه...


عاشق که نمی ناله...


پس چیست راز این همه نیاز؟


پس چیست حقیقت وجود اشک در پس چشمان عاشق؟


عشق که فراموش نمی شه،عشق زمان را فراموش نمی کنه.


عشق که در دو کلمه شکل نمی گیره.


عشق زاده ی دلتنگی فاصله هاست...


و لعنت به این فاصله ها اگر معنایشان جدایی هاست.............................................

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط |


نزار باور کنم تنهای تنهام

نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظش یک سال

برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه

می شه با تو همه دنیارو حس کرد

همه دنیا بیانو تو نباشی

دلم دق می کنه با اینهمه درد

تمومه زندگیمو زیر و رو کن

که بی تو تموم دلخوشی هامم گناهه

خودت باشو منو دیوانگی کن

فقط با تو دل من رو به راهه

بزار باور کنم اینو که با عشق

حقیقت میشه تو افسانه ها شه

می شه افسانه هارو زندگی کرد

اگه حق با من دیوانه باشه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط |


 

 قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم

اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم

شوق وصال حس غريبي است که برايت ترسيم ميکنم

حس خوشبختي را  تا  بداني خوشبخت  ترينم

موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم

تا بداني که من ساده ترينم

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط |


بال و پرم بودی خبر نداشتی

تاج سرم بودی خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم

همسفرم بودی خبر نداشتی

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم

گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم

کوه غم و رو شونم دیدی و بر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط |


هیچ کس منو باور نکرد............


مردم.



حرفام تموم شدن...... یا شایدم حرفی نداشتم و ندارم ....نمیدونم.....شایدم خودم تموم شدم و دارم

میندازم تقصیر حرفام...اما باور کن ...من هر کاری کردم...که بتونم پاشم...

 ......خودم باشم...گم نشم...فرار نکنم...!اما نشد...وقتی هیچ

 کس نباشه که باورت کنه نمیشه!

 ببین؟من هرکاری تونستم کردم...اما باور کن که دیگه نمیتونم...من

دیگه واقعا بریدم...!نپرس از چی...من از خیلی چیزاس که بریدم!آره...من خیلی حرفا دارم واسه گفتن یا

نگفتن...اما من بازم حالم خرابه!هیس!من فعلا حوصله ی زندگی کردنو ندارم...!


من هرکاری تونستم کردم...من خیلی عوض شدم!اما بازم نشد!من بازم دارم عوض[ی] میشم!
هِ!
اما من فعلا بیشتر حرف دارم واسه نگفتن!


این روزا از اون روزاس که من دلم میخواد نباشم!


همین.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط |


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقتي است که تنها به تو مي انديشم

به تو آري به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرايي تو

به صبوري به خموشي به شکيبايي تو

شبهي چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم  عاشق ديدار من است

يک نفر ساده  چنان ساده که از سادگيش

مي توان يک شبه پي برد به دلدادگيش

آي بي رنگ تر از آينه  يک لحظه بايست

راستي  اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست

حتم دارم که تويي آن شبهه آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست  به انکار مکوش

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط |


یادته زیر بارون!

من می خواستم خیس شم

ولی تو.....

من می خواستم دوستت داشته باشم

ولی تو.....

من می خواستم کنارت باشم

ولی تو.....

من می خواستم دنیاتو بشناسم

ولی تو.....

من فرصت خواستم

ولی تو.....

بازم نخواستی

امشب مهتاب می درخشه

ولی......... جای تو خالیه

 

 

(برای کسی که ناخواسته ناراحتش کردم)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط |


یه نفر هست که هنوز منتظرته

منتظر قدمات

منتظر گرمای نفسات

منتظر شیرینی بوسه هات

منتظر جذابیت نگات

منتظر.........

منتظر تو.........

تو که حالا کنارم نیستی

ولی جای پات تا ابد رو قلبم می مونه.

 

(برای تو...... تویی که اگر عاشقت بودم ازت نمی گذشتم. با خبر باش که دنیای منی)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط |


مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من، ولی آخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی؟

                                             

                                              از: فریدون مشیری

 (برای تو.....تویی که جای پات تا ابد روی قلبم می مونه)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط |


TinyPic image

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط |


رفتـــــی و من تنها شدم میون باغ خاطــــره

                          نیستی دیگه نگام کنی امـــــــان از درد فاصله

           تو با نگات چی گفتی که حالا شدم من اواره

                          بیا تا باز نگات کنم دوستــــــت دارم یه عالمه

           تو غربت و تنهایی هام فکر تو میاد به سرم

                         که اومدی با روی خوش بسوی من چشم عسلم

          بیــــا تا باز نگم که من شکستم از درد عشق

                        بیـــــــا تا باز داد بزنم بگم که زنده ام  زعشـق

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط |


 دوست دارم فضای بودن تو را TinyPic image

              در قاب کوچکم قاب کنم TinyPic image

    و بر روی تاقچه ی روزهایم بگذارم TinyPic image

          تا صبح را

در اطمینان حضور تو اغاز کنم  TinyPic image

 دوست دارم زندگی را در سادگی لبخند تو تجربه کنم TinyPic image

   و محبت را 

            از باغ مهربان تو بچینم TinyPic image

   و دروغ را

            در صداقت دستان تو از یاد ببرم TinyPic image

     اما می دانم ......

     قاب کوچک دنیایم همیشه تهی ست .....TinyPic image

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط |


 اگه خدای منم هستی سلام

  دیگه بریدم . خسته شدم

   می فهمی که دیگه تحمل این دنیای لعنتیتو ندارم ؟

    می فهمی که دیگه نمیخوام زنده باشم ؟

 مگه نمیگن تو خدایی ؟

   اگه خدایی پس چرا واسه من خدایی نمیکنی ؟

اگه کسی دیگه منو به این جهنم فرستاده بگو برم از اون بخوام

              بگو برم یقه ی اونو بچسبم

 چرا کاری می کنی که اتیش جهنمتو واسه خودم بخرم ؟

 همین جهنم که الان دارم توش می سوزم برام کافی نیست ؟

    چرا گوشاتو گرفتی که صدامو نشنوی ؟

               چرا چشماتو بستی که دست نیازمو نبینی ؟

   به کی بگم این دنیای خاکیتو نمیخوام ؟

    به کی بگم دیگه نمی خوام نفست تو کالبدهای خاکیم باشه ؟

   خسته شدم ای خدا

           پس اون اغوش بازت کو که همه ازش دم میزنن ؟

پس اون عشقت کو که به بنده هات داری؟

    البته میدونم که منو دیگه بنده ی خودت نمی بینی

  به همه ی مقدسات عالم که من دوستت دارم پس چرا جوابمو نمیدی ؟

         اخه مگه من ازت چی میخوام که اینقدر برات سخته ؟

 خدا جون حالا که خودت نمیخوای بیام

                                            خودم میام پیشت

            اتیش جهنمتم به جون می خرم اما دیگه اینجا نمی مونم

                                             پس

          خدا نگهدار دنیای بی مروت

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط |


 

سرم روی شانه ی ستبر تو، خودم محو تماشا...

تماشای نقطه ای دور و نا معلوم در آینده ای نزدیک و شاید دور...

کدامین الهه، بذر این عشق را در وجودم نهاده است؟

کدامین فرشته، فرمان مغلوب شدن به دست عشق را برایم به ارمغان

 آورده است؟!...

من، تو، ما... واژه ها در ذهنم جاری می شوند و قدرت مقابله ندارم...

من انتخابم را کرده ام......

دوباره به دوردستها خیره می شوم...

خودم را می بینم؛ و تورا...

که در اوج قله ی خوشبختی به یکدیگر تکیه داده ایم...

این لبخندمان را دوست دارم....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط |


بعد از تو ...

بعد از تو دیگر نخواهم اندیشید

حتی به رویش گل های پژمرده ی باغچه مان

بعد از تو دیگر نگاهم به سویی نمی رود

حتی به سوی آسمانی که تمامی نگاهت درون اوست

بعد از تو دیگر لب به سخن نخواهم گشود

حتی اگر مرا وادار کنند به گفتن از تو

بعد از تو دیگر زندگی نخواهم کرد

حتی اگر عمری باقی مانده باشد !

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط |


ای سر چشمه ی محبت

ای عشق واقعی

 چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است.

 چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود.

 بگزار نامت را تکرار کنم، نامت زیباست ،دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای

من اینگونه نبودم

تو  من را با عشق  آشنا کردی       

تو هوای دلم را با طراوت کردی

 زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم

 پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط |


از غم عشق چه می باید کرد؟!


به دمی دیداری می توان راضی شد


به تمنای نگاهی می توان تشنه ی جانبازی شد


می توان دل خوش کرد به کلامی که شنید


از دو خط نامه ی سرد می توان داغ شد  و شعله کشید


از جهنم گذری کرد و گذشت به گذرگاه رسید


به گذرگاه تباهی
به جنون


وز عطش فریاد زد


                     فریاد زد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط |


ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی
با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز!
گر بهانه این باشد
من بهانه می گیرم عاشقانه می میرم...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط |