اگه یه روز دلت گرفت احساس کردی که بیکسی
مغلوب دلتنگی شدی دل دادی به دلواپسی اگه توی شب های تو کسی نبود قصه بگه یا دوست نداشتی که کسی واسه تو از غصه بگه دلتنگی هاتو با خودت بیار و تو دلم بریز دلت رو به غصه نده سنگ صبورتم عزیز زخم های کهنه ات رو بیار رو بیکسی من بذار دلت رو به دلم بده تو لحظه های من ببار اگه تو وقت پرسه هات هیچکسی پابه پات نبود یا بدجوری دلت گرفت از آدمک های حسود اگه برای گریه هات هیچکسی دلسوزی نکرد پر شدی از گلایه ها از دل های سنگی و سرد غم هاتو بردار و بیار رو بی کسی من بذار دلت رو به دلم بده تو لحظه های من ببار بیا که شونه های من تشنه اشک ناب توست کاشکی میشد اشکهای تو غمهای من رو هم می شست
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط |
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
رفتم از کوی تو، لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران ، وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران ، تا به کران
می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آیینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
...شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نو سفران
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط |
در دلم ترديد دارم عشق را فهميده ام يا فقط نوری ز عشق، من ديده ام
گر که اين نور است پس عشق چيست
يا که معشوق چنين اعجاز کيست
تا کجا بايد برفت و در کجا بايد نشست
تا به کی اين شيشه ی دل دم به دم بايد شکست
در شکستن رازها پنهان و اسراری نهان
بی شکستن در وجودش نيست اين درّ گران
اين چه اعجازی است دل را مي برد
صاحب اعجاز از بهر وصال جان می خرد
چون که جان دادی دگر دلداده ای
عاشقی را می خری و ساکن ميخانه ای
من که مخمور می و ساقی شدم ديوانه ام
تا ابد هم ديوانه ی ساکن ميخانه ام
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط |
اگه یه روز رفتی و دیگه بر نگشتی
بهت قول نمی دم که
منتظرت بمونم !
اما از تو می خوام
وقتی اومدی
یه شاخه گل روی قبرم بذاری...!
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط |
پر پروازم ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها.
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن !
خوابی دیگر به مردابی دیگر!
... خوشا پر کشیدن ، خوشا رهائی
خوشا اگر نه رها زیستن ،
مردن به رهائی...!!!
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط |