تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم

و این جاست که عشق با شعر معنی می شود

چه صادقانه پذيرفتم...

چه فريبنده آغوشت برايم باز شد...

چه ابلهانه با تو خوش بودم..

چه كودكانه همه چيزم شدي...

چه زود نيازمندت شدم...

چه حقيرانه تركم كردي...

چه ناجوانمردانه واژه غريب خداحافظي به ميان آمد...چه بي رحمانه من سوختم ...

ولي هنوزم دوست دارم غريبه 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط مژده |


رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز

                                                   عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

                                                     دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز

در دلم عشق تو چون شمع بخلوتگه راز

                                                    در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

گر چه امروز من آینه ی فردای من است

                                                    دل دیوانه در اندیشه فرداست هنوز

عشق آمد به دل و شور و قیامت برخاست

                                                    زندگی طی شد و این معرکه بر پاست هنوز

لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم

                                                   پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط مژده |


آنگاه كه غرور كسي را له مي كني

 آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني

آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني

آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري

آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي

 تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي

 آنگاه كه خدا را مي بيني

و بنده خدا را ناديده مي گيري

مي خواهم بدانم :

دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟

بسوي كدام قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده اند

 

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط مژده |


من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه

باز که ابری شد نگاهت
بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار
نذار اینجوری بریزه

حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی
تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دلو کلافه


میدونم فرقی نداره
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
حد و اندازش زیاده

بیا و مثل گذشته
جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مژده |


- - در جنگلی زرد به یک دو راهی رسیدم

آسفا که نمیتوانستم هر دو راه را بروم

تنها یک رهرو بودم

زمانی دراز ایستادم

و تا چشم کار میکرد به یکی نگریستم

تا در خم بوته زارها ناپدید گشت ..

نگاهم را به دیگری دوختم

شاید برتری هایی داشت

از علف و رستنی ها پوشیده بود

هر چند رهگذران پیشین

بخوبی از آن بهره برده اند ....

و در آن بامداد هر دو راه همانند

بر سینه برگهای لگد نخورده آرمیده .

نخستین را . برای پیمودن یک روز دیگر برگزیدم !

اگر چه می دانستم که در پی هر راهی راهی دیگر است

و من امید بازگشت ندارم .

با آه و افسوس این را بگویم

از پس سالها و سالها که گذشته اند

در جنگلی به دو راهی رسیدم و من ـ

برگزیدم آن راه را که کمتر رهرو داشت

تفاوت در همین بود ... !

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط مژده |


کاش............. 

کاش به اشک های کودکانه ام رحم می کردی

کاش تو راز درونم را می دیدی و سفر را فراموش می کردی

کاش هنوز در کنارم بودی و تو را در لحظه لحظه زندگی ام حس می کردم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مژده |


 

چی می شد بی التماسم تو می اومدی به خونه

چی می شد دلت می دونست که باید پیشم بمونه

چی می شد من رو تو یک شب ببری به زیر بارون

حتئ به قیمت مرگ عزت و ابروهامون

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط مژده |


کسي که با حرفهايش دلت را به درد آورد

آيا از مهرباني دلت خبر نداشت

کسي که آسمان چشمان زيبايت را ابري کرد

خورشيد صفا را در چشمانت نديد

کسي که به دست هاي عزيزت سردي را هديه کرد

آيا گرمي دستت را باور نکرده بود

کسي که با تير بي مهري قبت را شکست

نمي دانست همان قلب شکسته مأواي اوست

کسي که بهار وجودت را به خزان تبديل کرد

آيا نمي دانست بهار خزان شده تکيه گاه اوست

حال من دلتنگم و مهرت را مي خواهم

اما...............

مي دانم.......................

همان دل به درد آمده

همان چشمان اشکي

همان دستان سرد

همان قلب شکسته

همان بهار خزان شده

محتاج کسي است که تو را فنا کرده

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مژده |


 

کاش کسی حسرت دیدار نداشت

کاش کسی به دل غم یار نداشت

کاش وقتی از وصال یارسخن گفتیم

کسی به چشم خود قطره ی اشکی نداشت

کاش جاده و راهی هرگز نمی دیدیم

تا یار سفر کرده حسرت برگشت نداشت

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مژده |


این جاده به سوی تونمی آید .گلی در کنار آن نمی روید. کجا بروم؟از که بپرسم.نشانی نگاه تو را؟

کجا بروم که نه قفسی باشد ونه هوسی؟کجا بروم که نه فرهاد کوهکنی باشدونه شیرینی،نه مجنون

بیابانگردونه لیلایی ،نه یعقوب ونه پیراهنی؟

کجا بروم که فقط تو باشی وزمزمه ای که از تو شروع شود وبه دریایی دور بریزد؟ فقط تو باشی ونه حتی

گل سرخی که عطر نفسهای تو را دارد وتا آسمان قد کشیده است .نه ستاره ای باشد ونه ماه پاره ای

فقط نگاه تو باشد وچراغی که از خورشید روشن تر است.با این پاهای خسته ودستهای بسته کجا بروم

که نه خزانی باشد ونه بهاری ونه سکوتی باشد ونه آوازهای یک قناری؟

این جا ده های وهم آلود که نه سیب را میشناسند ونه بالهای پروانه را هرگز به تو نخواهند رسید.به کجا

بروم که نه من باشم ونه شعرهای رنگ پریده ام ؟ نه شب باشد ونه روز ، نه هوا ونه خلاء نه عشق ونه

نفرت ، نه دیو و نه فرشته.

این سا یه های سرد دنباله تو نیستند.این آینه های مغرور تو را نشان نمیدهند،این نی های شکسته از

تو نمیگویند.

کجا بروم؟ تو بگو! کجا بروم که جز تپشهای دل تو ردی از زندگی نباشد؟ کجا بروم... کجا بروم که همه

آرزوی من جز بندگی نباشد؟

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مژده |


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط مژده |


يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو.... يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني.... يادت باشه  من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه... هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده که با هر بار نگاه کلي انرژي ازشون دريافت کنه...دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تا احساست کنه...بدونه که هستي...هميشه مي موني ...خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن...وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن ...بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سره تعظيم در مقابلت خم مي کنند...از ما دلخوری... شاید دیگه دوسم نداری.......

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط مژده |


موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است

 براي قضاوت در مورد موفقيت خودت ببين

چه بدست آورده اي

 و در قبال آن چه از دست داده اي

 داستان غم انگیز زندگی این نیست

که انسانها فنا می شوند

 بلكه این است

 که

 آنان از دوست داشتن باز می مانند

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط مژده |


نگاهت را که دريغ کردی از من،

قافيه بی نفس شد؛

 

«من که ازنگاه تو الهام می گیرم

چگونه بنویسم وقتی چشمانت را برای همیشه به رویم بستی؟

چگونه بنویسم وقتی دلت را از هر چه«من» بود خالی کردی؟»

 

حتی وقتی قلبت را سنگی دانستم

غربت و تنهایی تنم پر بود از بوی آغوشت

بودنم را تحمّل نمی توانستم بی تو

 

امّا دلم می خواست به « دوستت دارم » هایت بخندم،

بخندم،

بخندم؛

آن قدر که بگویی :

« چقدر زود عوض شدی دختر!

داری شبیه « او» می شوی،

چقدر عوضی شده ای دختر!!»

می خواستم نباشم  آنچه هستم ،

دلم می خواست بازی ام بگیرد با تو

آن قدر که به هجو بیفتم

آن قدر که حالت را به هم بزنم

می خواستم به زور در کثافت غوطه بخورم

آن قدر که به خودم نسازم و خودم را بالا بیاورم

دلم می خواست دور شوم از تو

آن قدر دور که فاصله را تاب نیاورم ...

 

امروز...

قصه ما همان قصه است؛

عشق همان عشق؛

ولی نه تو آنی که بودی

و نه من...

بتی که می پرستیدمش شکست؛

عشقم از نفس افتاد؛

خدایم متولد گشت؛

و قیامتی برپا کرد که عشقم دوباره جانی گرفت ابدی.

 

گذشته ...

گم شد،

محو شد،

حل شد شاید در آینده ی من و تو...

 

و فردا ...

تنها تویی که می مانی؛

 

من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را امتحان کردم

و آموختم

خدایان هم به بیراهه می روند،

خدایان هم به راحتی بنده شان را انکار می کنند،

خدایان هم توبه می کنند وباید بخشوده شوند...

 

من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را خلق کردم.

تو را خلق کردم

تا بمیرانی عطش خواستنت را؛

خلقت کردم

تا بيافرينی من را از من؛

خلقت کردم تا

«آدم» باشی برایم؛

خلقت کردم  تا خدایی ام را کنی...

 

سند درک را هم زدم به نام تمام آدم بدهای قصه

و خدایی که ندارند

که تا ابد خوش باشند با عشق های خیالیشان

و طول و عرض عشّاقشان را با ابعاد خود بسنجند

و خودشان را به حراج بگذارند

که «هر چه سینه چاک تر، بهتر...»

همه شان را سپردم به « یکی بود» ها و« یکی نبود»ها؛

 

هر چه خشم و نفرت و ناراحتی داشتم را هم

در بقچه پیچیدم و

گذاشتم برای روز مبادایی که قرار است هیچ گاه از راه نرسد...

 

حالا که دارم می نویسم برایت

نه هراسی هست، نه دلتنگی

و نه ملال از دوری شما،

 

حالا که دارم مینویسم برایت

برگشته ای که تنها من باشم و تو

بی خیال رهگذران چند روزه ای که می آیند، می روند.

برگشته ای که مرد من باشی

که برای باورش لحظه لحظه ی بودنت را محتاجم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط مژده |


هنوز هم

چشمانم، نگاهت را؛

نگاهت، لبانم را؛

و لبانم، لبانت را نشانه میرود

در طلب یک بوسه ...

هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن

حتّی زیباتر از گذشته ...


 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط مژده |


نگذار؛

نه سیاهی،

نه سکوت،

نه دیوار و نه سیم خاردار

و نه حتّی من،

لبخندت را از من بگیرد.

بگذارشیرینی لبخندت

تلخی گذشته را بیرنگ کند...

هر جا که هستی باش؛

با من باش؛

برای من باش؛

تا همیشه

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط مژده |


هيچ کس تنهايي ام را حس نکرد...

لحظه هاي ويرانيم را حس نکرد .

..در تمام لحظه هايم هيچ کس خلوت تنهاييم را حس نکرد

...آسمان غم گرفته ام هيچگاه برکه طوفانيم را حس نکرد..

.آن که سامان غزل هايم اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط مژده |


تو مث يه آسمون

 

من ولي باد خزون

 

تو صداي آشنا

 

من ولي يه بي نشون

 

تو مث يه شعرِ تر

 

من پر از حس خطر

 

تو خود شقايقي

 

من ولي يه در به در

 

تو پي قاصدكا

 

من رفيق سايه ها

 

تو صداي سازي و

 

من نفير ناله ها

 

تو گلي ، مثل بهار

 

من ولي فقط يه خار

 

تو غزلواره عشق

 

من كوير شوره زار

 

تو مث فرشته ها

 

من فقط يه جاي پا

 

تو نواي عشقي و

 

من يه ساز بي صدا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط مژده |


 

عجب صبري خدا داره

اگر من جاي اوبودم و مي ديدم يكي چون من بدين سان اشك مي ريزد

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مژده |


مرا از یاد خواهی برد

 

تو را از دست خواهم داد

 

و تو هرگز نمی فهمی چه حس التماسی را در نگاهم بارور

 

 کردی

 

و تو هرگز نمی فهمی چه قلب ساده ای پشت غرور چشمهای من

 

نفس می زد

 

دلت هم پی نخواهد برد دل بیچاره ام هر شب

 

به یاد یاد شیرینت کنار اشک می خوابید

 

مرا ازیاد خواهی برد

 

بدون اینکه دریابی،غرورم سایبانی از نجابت داشت

 

و تو هرگز نمی دانی دلم،گنجینه زخم است

 

من از چنگال این زخم مقدس سخت می ترسم

 

و تو هرگز نمی فهمی

 

و تو هرگز نمی فهمی،چه ذوقی می کنم هربار سلامت رامی

 

شنوم

 

تو را از دست خواهم داد

 

و توهرگز نمی فهمی کسی تا آخر عمرش برایت شعر می گوید

 

برایت شعر می خواند

 

کسی تا آخر عمرش برایت"ون یکاد عشق" می خواند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط مژده |


به چشم من نگاه نکن دوباره گریه ات می گیر

 ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره

  فاصله بین من و تو از اینجا تا آسموناست

 خیلی عزیزی واسه من اما زمونه بی وفاست

  قسم نخور ، که آسمون به کام ما دو تا نبود

  به هر کی عاشقه بگو:غم که یکی دوتا نبود

بگو:تا وقتی زنده ام نگاه تو سهم منه

 هر جای دنیا که باشی دلم برات پر می زنه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط مژده |


چشم به راه دلتنگی های توام هر روز

میدانی.

ونمیدانی تا کجای این دلواپسی دلتنگم.

باور کن ، هر گاه زمانه های رسیدن تو

اینقدر فاصله دارند

التهاب چشمانم برای دیدن تو پر است

از هر چه اشک

هر چه اشک که نمی بارد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط مژده |


یاوری که بیدریغ  مینویسد و عشق را می فهمد و لی افسوس هنوز در برهوت آسمان دنبال نم نم باران می گردد و زمین و زمینیان وستم های رفته بر آنان رااز یاد برده است برایم زیبا نوشت

دلم را در زمین عشق خواهم کاشت

ز اشک پاک چشمانم به پایش آب خواهم داد

نمی ترسم من از توفان و تخریب هجوم باد

دلم را در زمین عشق خواهم کاشت

و می دانم که چندی بعد ، درختی از محبت در بهار عمر خواهم داشت

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مژده |


And The God Created The Woman

 و خداوند زن را آفريد

God created Woman out of the left side of man

 
خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
 
not from his head to be above him
 
نه از سر او تا بر او مسلط گردد
 
not from his foot to be trampled by him
 
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد
 
but from his side to be equal with him
 
بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد
 
and from under his arm to be supported by him
 
و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد
 
and from nearest to his heart
 
و از نزديكترين نقطه به قلب او
 
to be loved by him.
 
تا مورد عشق او باشد
 
anonymous                            ترجمه و تنظيم دكتر الهي قمشه اي

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط مژده |


کلی برنامه ریزی بهم خورده...کلی دلتنگیهامون بیشتر شده!...کلی به یادتم ...کلی خسته ای!

یه کم سرگیجه دارم!....یه کم حواس پرت شدم...یه کم خوشحالم!...یه کم نگران فردا!

بازم شبه...بازم من بیدار!...بازم بی خوابی...دست از سرم بردار!

سه تا کتاب نخونده دارم...یه عالمه حرف نگفته ...با هزار تا دوست دلخور!!

دوست دارم خدا دستشو از اون بالا دراز میکرد و منو میکشید پیش خودش....آخه زیادی میخوامش!

مدتهاست که این سوال که وقتی من از حالا روزی هزار تا اس ام اس ( همون پیام خودمون!) اشتباهی میفرستم و اسم هزار نفرو یادم میره و بدیهی ترین افراد و نمیشناسم!...وقتی پیر شدم چی میشم؟؟ ذهنم رو مشغول کرده....و خودم به این نتیجه اخلاقی میرسم که...وقتی پیر شدم خوب میشم!

من زیادی پر خوابم...و زیادی کم خوراک!...و زیادی دلخور!...و زیادی خوشبخت..و زیادی بی درد!...و فکر میکنم زیادی دارم پرت و پلا میگم!....

چقدر وبلاگ داشتن خوبه.........

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط مژده |


آآآآآآآآآآآآآآآآه! یه نفس عمیق بکش...از اون ته ته ها یه بویی میفهمی...آره خودشه!...بوی پائیزه!....همون که بش میگن سلطان فصل ها.....

بهار قشنگتره ....ولی پائیز یه چیز دیگه س....شاید دیدن مرگ قشنگ برگها...یا عوض شدن هوا..باعث بشه که خیلیا به بقیه ی فصلها ترجیهش بدن....

بعضیا که تو مدرسه زیاد درسخون نبودن از پائیز یاد زنگ تفریحا میفتن...و یاد شیطنت های رفت و برگشت!...

و بعضیا هم که هنوز به کتاباشون گره خوردن...میگن آه! ...چقدر درسامون آسون بودن!...

بعضیا یاد قیافه ی ناظمشون میفتن....بعضیا هم حالشون از اونهمه درس خوندن دگرگون میشه!!!...

ولی همه ی اینا یه حس مشترکه که هممون تجربه ش کردیم....

بوی ماه مهر..ماه مهربان....بوی خورشید پگاه مدرسه.....سر صف! ...حرف زدنای یواشکی!...خندیدنای از ته دل!!...نامه نگاریهای سر کلاس!!....درس خوندن اجباری...لیوان آب خوری!!....نماز خونه!!...و کتابخونه ای که فقط وقتی معلم نداشتیم میرفتیم و با حظور هنگ کامل دوستان تفاءلی به حافظ میزدیم!!...اکثرا هم نیتشون عشقی بود!!...بعد به جوابای همدیگه میخندیدیم!!...بیچاره حافظ!

کلاس بندیییییییییی!! ...همیشه من و فریما با خون دل اینور و اونور میرفتیم که تو یه کلاس باشیم!....و هرسال میگذشت یکی یکی به گروهمون افزوده میشد!.....

داشتم از پائیز میگفتم!!....( فقط فریما میدونه که من چقدر در منحرف شدن از موضوع اصلی تبحر دارم!!) ....

همیشه وقتی کسی برام گل میاره به این فکر میکنم که اگه اونو جلوی چشمم بذارم و یکی دو روز از زیبائیش لذت ببرم و شاهد پژمرده شدنش باشم بهتره؟؟....یا اینکه از دیدن روزای زیبائی و شکوهش بگذرم و توی کمد آویزونش کنم تا خشک بشه...اونوقت برای همیشه نگهش دارم...؟؟؟

حس میکنم فرق بهار و پائیز هم در همین باشه......( اگه گفتین در چی؟)

دیروز داشتم به گلای سرخ خشک شده ی توی گلدونم نگاه میکردم....به مامان گفتم: چرا تاحالا همه ی گلام قرمز بودن؟؟ کاش چند تا رز سفید و صورتی هم بین اینا داشتم......و به صورت غیر منتظره ای یه دسته گل سفید و صورتی!!!!!!!!!!!!!! انگار از آسمون افتاد تو خونمون........

کاش از خدا یه چیز بهتر میخواستم! نه!

و من باز هم ترجیه دادم گلهامو همیشه داشته باشم تا اینکه همین پنج روز و شش باشد!!

.........

پائیزتون مبارک..

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مژده |


ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مژده |


دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
 همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مژده |