در سردي كلامت انجا كه خود شكستم مي داني در قلب خود يك جمله را نوشتم گفتم كه عشق هر چه هست ديگر در اين قلب من هرگز ندارد جايي حتي در اين ذهن من بعد از ان عشق پاكم كه نثار دستات شد ديگه نمونده عشقي چون همه فداي تو شد ديگر اين دل تنهايم تاريك وسوت وكوره نيست زندگي در دلم چون عشق زمن دور دوره اي تك ستاره من در آسمان كي هستي همه اميدم نگاه تو بود چرا چشمات روبستي در ابتدا اين داستان با لبخندت آغاز شد فهميدم با رفتنت غم هم با من همراه شد وقتي دل تنهايم در خلوت خود نشست نا اميد از دل تو هزاران بار مي شكست ولي گفتم اي دلم چرا غمگين وخسته احساس عشق در دليست كه ازدوري شكسته 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط مژده |