چشم در چشم او که میگذرد دست در دست کودکش با ناز یاد آن روزها که عشقی بود روزهایی که شد فسانه و راز او مرا دید و گرم کار خودش که ندیدست هیچ انگارم بی وفا روزگار بد طینت که غم دل همه ازو دارم راستی او به یاد می آرد ؟ چون من آن باغ و آن درختان را همه آن بوسه های خواهش را همه آن حرفهای عریان را بی گمان او به یاد می آرد که گذشتم شبی ز ایمانم بعد از آن گریه ها به او گفتم: دوستت دارم چرا نمیدانم چرخ چرخید و رفت آنچه که بود منم و خاطرات دردی سخت او گذشتست از من و عشقم دخترست و عجیب در پی بخت هیچ ندانم او چگونه گذشت از من و عشق و چون زیادش رفت؟ کی توانم که بگذرم منهم ؟ زین همه خاطره که یادش رفت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط مژده |