وقت رفتن چشمهايت را تماشا مي کنم
غصه ها را مي کشم در خويش و حاشا مي کنم
جاده مي خواند تو را پرواز کن معبود من
رقص پروازتو را تنها تماشا مي کنم
آسمان ارزاني چشمان مستت عشق من
آسمان را زير پاهايت تماشا مي کنم
مي روي در لابه لاي ابرها گم مي شوي
رفتنت در عمق دريا را تماشا ميکنم
آسمان بغضش شکست از خلوت سنگين من
زير باران خاطراتت را تماشا مي کنم
سلام باز هم سلام
منو مي شناسي ؟ اصلا منو يادت هست ؟ يادته اون موقع ها
دوستم مي داشتي ؟ من همونم ............. ميدونم که حالا ديگه
دوستم نداري ولي من همونم . يادت اومد ؟ .......
مي دوني : وقتي ميخوام حرف بزنم دوست دارم ساده بگم ،
ساده بنويسم . آخه فکر مي کنم خيلي از اين آدمايي که حرفاي
خوب خوب مي زنند عملشون عين حرفاشون نيست.
چه غم انگيز فرصت از تو گفتن را از من دريغ کردند....
و حالا دوباره منم و لحظه هاي سرشار از خاطرات نبودنت!
خيلي وقته که از اون موقع ها مي گذره . دلم واست تنگ شده .
خيلي ام تنگ شده . عشق بودن با تو ولي حيف که گذشت .
زود گذشت . خيلي زود گذشت .
ديگه هيچي واسم نمونده . هيچي هيچي . دستام خاليه .
قلبم خلوته ....خلوت . ديگه حتي توش اميد به تو هم نيست .
تو باز هم از من دور شدي ومن در دوردست هاي نااميدي غوطه
ورگشتم.
ولي... نه! تو هميشه هستي!اما من هستم که از خودم دور شدم .
امروز كه غريبانه وتنها ييم ، ديگر هيچ چيزي ؛ به جز تصويري
مبهم، از تو هيچ ندارم ...
هنوز گنگ و خواب زده به فردايي مي انديشم كه شايد مي آيي
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط مژده |