+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط
|
نگو که نمی دونستی... خودت التماس دستامو ديده بودی... خودت اشکاي چشامو ديده بودی... خودت خوب می دونستی که چقدر دوستت دارم... خودت خوب مي دونستی که عاشقانه قلبتو می پرستم... نگو که نمي دونستی... دلم می خواست وقتی که داشتی می رفتی يه لحظه برمی گشتی و حداقل يه نگا تو چشام مي کردي... نمی گم برنگشتی... چرا ! برگشتی... نگامو ديدی... چشامو ديدی... قطره های اشکو که تو چشام حلقه زده بود ديدی... لبامو که از شدت بغض می لرزيد ديدی... التماسمو ديدی... احساسمو فهميدی... نگو که نمي دونستی... خودت خوب می دونستی که چقدر دوستت دارم... اما رفتي... دلم مي خواست می تونستم کاری کنم که بمونی... اما تو رفتی...