هميشه اينگونه بوده است ... هميشه اينگونه بوده است کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي...پيش از آنکه خوب تگاهش کني ، مثل پرنده اي زيبا بال مي گشايد و دور مي شود ...فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روز که زمين به دور خود مي گردد و خورشيد از پشت کوهها سرک مي کشد در کنارش باشي ...هنوز بعضي حرفهايت را به او نگفته بودي ... هنوز همه لبخندهايت را برايش نزده بودي...هميشه اينگونه بوده است کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود ...وقتي به خود مي آيي که حتي ردي از او در خيابان هم نيست...فکر مي کردي مي تواني با او به همه باغها سر بزني... و خردهاي نان را به مر غابي هاي تنها بدهي... وهنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ...هنوزبايد ساعتهاي صميمانه اي با او اشک مي ريختي. هميشه اينگونه بوده است ، او که مي رود ، او که براي هميشه مي رود ، آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را هم فراموش مي کني...از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد ...احساس مي کني به دره اي تهي از باران و درختان سقوط کرده اي...احساس مي کني کلمات لال شده اند...پل ها فرو ريخته اند...کفشها پاره شده اند...دستها يخ کرده اند...ويرانه ها سوخته اند... به فرشته اي که مي خواهد او را از زمين به آسمان ببرد بگو: تو را به صداي گنجشکها و بوي خوش آرزو ها سوگند مي دهم او را از من مگير...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط مژده |